پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٤١
را مىپرسيدند مىفرمود گريهام از براى شدت محبت خدا به بندگانش مىباشد كه چقدر خدا بندگانش را دوست دارد.
فَانْ خَذَلَهُ وَ هُوَ يسْتَطيعُ نَصْرَهُ خَذَلَهُ فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ. و اگر توانائى كمكش را داشت لكن او نيز به غيبت كننده كمك كرد و او را بيشتر خوار كرد خدا هم او را در دنيا و آخرت خوار مىكند.
واقعاً عامل از بين رفتن نورانيت غيبت است كسى كه غيبت مىكند نورانيت را از دست مىدهد متأسفانه غيبت نقل اكثر مجالس است و خيلى رواج دارد كمتر ديده شده افراد تعريف يكديگر را كنند امّا شخصيتهاى بزرگ اسلامى هميشه مواظبت مىكردند كه
مرتكب غيبت نشوند و بدى كسى را نقل نكنند روزى شاه عباسِ اول براى گردش از شهر خارج شده بود و به همراهش سيد جليل القدر ميرداماد و شيخ بهائى حضور داشتند ميرداماد مردى جسيم و سنگين وزن بود و برعكس شيخ بهائى لاغر و سبك وزن بود. به همين جهت اسب ميرداماد هميشه در عقب موكب حركت مىكرد و مركب شيخ بهائى پيشاپيش ساير اسبها در حركت بود. شاه عباس خواست ايندو بزرگوار را آزمايش كند و صفاى خاطرشان را بيازمايد در بين راه خود را به ميرداماد نزديك نمود و گفت ببين اسب شيخ چطور به رقص و وجد آمده شى مثل شما باوقار حركت نمىكند. ميرداماد گفت اسب شيخ نمىتواند آرام باشد از خوشحالى كه دارد آيا مىدانيد چه كسى سوار بر آن است شاه عباس اين قصه را در خاطر گرفت و بعد از گذشتن ساعتى خود را به شيخ بهائى نزديك كرد و گفت: