پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٨
بزرگان و زهاد مشهد بود، مرا ديد و گفت: آشيخ ابراهيم بارك الله خيلى زرنگى، از امام رضا (ع) خوب پول مىگيرى، امّا چرا بىحيائى كردى؟ آقا به تو پول داد ولى و مىگفتى كم است و باز مىخواستى از آقا تقاضاى پول كنى. امّا حيا كردى و خجالت كشيدى، آيا اين طور نبود؟ گفتم: بلى درست است. گفت حالا بيا معاملهاى كنيم تو آن ٦٠ تومان را به من بده و من به تو ١٢٠ تومان مىدهم و من حاضر به اين معامله شدم. وقتى پول را گرفتم. به خود آمدم وگفتم: اى خاك بر سر من! چرا اين كار را كردم؟ آن ٦٠ تومان كجا و اين پول كجا؟ آن پول مال امام رضا (ع) است، خيلى ناراحت شدم آمدم دنبال آشيخ حسنعلى و به او گفتم: بيا معامله را فسخ كن، من قبول ندارم، امّا متأسفانه آشيخ حسنعلى نپذيرفت و گفت: معامله تمام شده و تو قدر پول امام رضا (ع) را ندانستى. اگر قدردان بودى همان ده تومان اولى تو را بس بود. از اين داستان نكته مهمى را مىفهميم و آن اين كه انسان بايد در مقابل بزرگان ادب و معرفت داشته باشد.
٨٦- واى بر مسخرهكننده
يا اباذَرْ! وَ انَّ الرَّجُلَ يتَكَلِّمُ بِالْكَلِمَةِ فِى الْمَجْلِسِ لِيَضْحَكَهُمْ بِها فَيُهوى فى جَهَنَّمَ مابَيْنَ السَّماءِ وَ الْارْضِ.
اى ابوذر! چه بسا مردى در مجلس كلمهاى يا جملهاى را
مىگويد تا عدهاى را بخنداند و لكن اين كار، او را به آتش جهنم سرازير ميكند به مسافت بين آسمان و