پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٢٥
آمدهاند كه مرا ببرند. چون فكر مىكردند كه من مردهام در حالى كه من نمرده بودم. بنابراين همه مردم تعجب كردند و اين قضيه در سراسر شهرها پخش شد.
فرداى آن شب به قم رفتم و به خدمت آقاى حجت رسيدم دستش را بوسيدم و خواب را براى ايشان تعريف كردم و گفتم: آقا برات مرا بدهيد. آقا دستور داد كه يك جلد رساله به من بدهند و اين برات من بود از جهنم كه مقلّد اين بزرگوار شدم. بعد به آقا گفتم: قضيه ٢٥ رأس گوسفند چه بود؟ آقا فرمود: چه برنامهاى داشتى؟ گفتم: من در هر سال در چنين شبى يا شب عاشورا، تا ٢٥ سال، گوسفندى را ذبح مىكردم و به فقرا طعام مىدادم امّا يك سال به جاى فقراء، اغنياء را دعوت كردم. آقا فرمود: آن يكسال نرسيده و قبول نشده است.
٤٢- بانوان بهشتى
يا اباذَرْ! لَوْ انَّ امْرَأَةً مِنْ نِساءِ اهْل الجَنَّةِ اطَّلَعَتْ مِنْ سَماءِ الدُّنْيا فِى اللَّيْلَةِ الظَلْماءَ لَأَضائتْ لَها الْارْضَ افْضَل مِمّا يضييءُ بِالْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ.
اى اباذر! اگر يكى از بانوان بهشتى در شبى ظلمانى در آسمان دنيا نمايان شود، تمام زمين را روشن كند، بصورتى كه از ما شب چهارده بيشتر است.
هميشه ذات اقدس خدا و رسول مكرم اسلام ٦ و ائمه طاهرين ٦