پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٨٨
استاد هم اگر بگذرند، اعتنا نمىكنند. اين است كه برادران روحانى بايد روحيات معنوى را حفظ كنند. خدا مرحوم آية الله العظمى آقاى سيد محسن حكيم رَحمَهُالله را رحمت كند. ايشان به آقاى شيخ عبدالحسين واعظ زاده مىفرمود: مرا موعظه كن. وقتى شيخ عبدالحسين منبر مىرفت، مىگفت: آقاى سيد محسن! حواست را جمع كن كه نزديك شفير جهنمى. حواست را جمع كن فرداى قيامت چه جواب ميدهى؟ و مرحوم آقاى حكيم گريه مىكرد. بعضى از اين كار تعجب مىكردند، رفقا مىگفتند: خود آقا فرموده است كه نامشان برده شود. پاى موعظه بنشينيد كه خيلى اثر دارد. بزرگان اگر به مقام والا رسيدهاند، اينگونه بودهاند. درباره شيخ انصارى رَحمَهُالله نقل شده كه روزى مردى را ديدند كه خود را روى قبر شيخ انداخته و گريه مىكند: پرسيدند كه چرا گريه مىكنى؟ و او گفت: من جريانى از شيخ ديدم كه نمىتوانم، گريه نكنم. گفتند: چه بوده است؟ گفت: عدهاى مرا اغفال كردند و به من پول دادند كه بروم و شبانه شيخ انصارى را به قتل برسانم. شمشيرى گرفتم و آنگاه كه همه در خواب بودند، خود را به خانه شيخ رساندم و از ديوار بالا رفتم. ديدم ايشان مشغول نماز است. به داخل خانه رفتم و هيچ تأمل نكردم همينكه شمشير را بالا بردم كه شيخ را بزنم، دستم از رمق افتاد و به همان شكل خشك شد و همينطور ماند تا آقا نمازش تمام شد و من از خجالت آب شدم. ديدم شيخ گفت: خدايا من چه گناهى كردم كه فلانى و فلانى و فلانى در صدد كشتن من برآمدند. خدايا! من اينها را بخشيدم، تو هم اينها را ببخش. اين سخنان را كه از شيخ شنيدم، از عمل خود پشيمان شدم پس دست شيخ را بوسيدم و گريه كردم