پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٧
نايب التوليه شعر را بخوانم و صلهاى هم بگيرم، مسير حركتم از صحن امام على بن موسى الرضا (ع) بود. وقتى حركت كردم تا بروم در ذهنم جرقهاى زده شد و به خود گفتم: شيخ ابراهيم خجالت نمىكشى؟ چرا با بودن خود حضرت ثامن الائمّه (ع) كه خانواده كرماند، مىخواهى براى نايب التوليه بخوانى؟ چرا براى آقا نمىخوانى؟ با اين خطاب به من حالى دست داد و خيلى منقلب شدم. رفتم حرم مطهر امام رضا (ع) و در مقابل قبر ثامن الائمه در گوشهاى ايستادم و به حضرت عرض كردم: يابن رسول الله! براى وجود شما و به مناسبت ولادتان شعرى سرودهام، اجازه مىخواهم شعر را بخوانم. وقتى شعر را خواندم و تمام شد عرض كردم: آقاجان رسم است وقتى شاعرى شعرى را مىگويد، از بزرگان صلهاى به او داده مىشود، اگر امكان دارد به اين بنده لطف و آقايى كن. تا اين را گفتم، ديدم كسى چيزى در دستم گذاشت. نگاه كردم ديدم كه يك اسكناس ده تومانى بود. عرض كردم. آقاجان شما آقا هستيد و ده تومان كه چيزى نيست. ديدم شخصى از اين طرف چيزى در دستم گذاشت. نگاه كردم و ديدم كه يك ده تومانى ديگر است. باز عرض كردم: اقا قربان شما شوم، كرم شما بيش از اين حرفهاست. يك دفعه فرد ديگرى ده تومان ديگر در دستم گذاشت و اين كار ادامه داشت و از آقا تقاضا كردم تا به ٦٠ تومان رسيد و بعد از آن ديگر حيا كردم و خجالت كشيدم. به خود گفتم. ديگر بىادبى مىشود. حرفى نزدم و عرض كردم: آقاجان خيلى از شما ممنونم و خدا حافظى كردم از حرم بيرون آمدم تا شيخ حسنعلى تهرانى كه از