الطرائف ت داود إلهامی - سید بن طاووس - الصفحة ٧١ - نصّ به وصايت على
خدمت مىنمود او هيچ نمازى نمىخواند مگر اين كه على ٧ را سبّ مىكرد و به او فحش مىداد.
ام سلمه به او گفت: اى پدر تو را چه واداشت بر سبّ على ٧؟! گفت: به جهت اين كه او عثمان را كشت و در ريختن خون او شريك است.
ام سلمه گفت: اگر نبود كه تو غلام من هستى و مرا تربيت كردهاى و واقعا به منزله پدرم مىباشى، من هرگز به تو از اسرار رسول خدا نمىگفتم و ليكن بنشين تا به تو از على ٧ سخن بگويم و آنچه خود در باره او ديدهام.
ام سلمه گفت: روزى پيامبر وارد حجره من گرديد و آن روز نوبت من بود- البته از نه روز يك روز نوبت من مىشد- در حالى كه پيامبر دست در دست على داشت وارد حجره من شد فرمود: اى ام سلمه از حجره خارج شود و آن را براى ما خلوت كن پس من خارج شدم آنان نشستند و زير گوشى با هم صحبت مىكردند و من صداى آنان را مىشنيدم ولى نمىدانستم آنان در چه رابطه با هم صحبت مىكنند تا اين كه حوصلهام سر رفت و گفتم روز نصف شد، رو كردم و گفتم:
«السلام عليكم ...» خواستم وارد شوم پيامبر اجازه نداد و فرمود: داخل نشو و به جاى خود برگرد باز زير گوشى به طور مفصل به صحبت خود ادامه دادند تا اين كه آفتاب بلند شد پس گفتم: روزم تمام شد و على ٧ آن را اشغال نمود باز آمدم كنار در ايستادم و گفتم: «السلام عليكم ...» اجازه ورود خواستم باز پيامبر اجازه نداد، برگشتم و نشستم و با خود گفتم الان ظهر مىشود كه جهت نماز بيرون مىآيد و روز من تمام مىشود من روزى طولانىتر از آن روز نديده بودم باز به طرف در آمدم و گفتم: «السلام عليكم ...» داخل شوم؟ اين بار پيامبر اجازه داد و فرمود: آرى داخل شو.
پس داخل شدم ديدم على ٧ دستهاى خود را روى زانوى پيامبر گذاشته بود و دهن خود را به گوش پيامبر نزديك كرده بود و دهن پيامبر نيز بر گوش