مردم سالارى دينى ماهيت، ابعاد و مسائل مردم سالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ١٧٨
زمين يك سلطنت روحانى برقرار نمود» (همان، ص ١٧٠). در اعتقاد او؛ «در نتيجه آن، دستگاه مذهبى را از دستگاه سياسى جدا ساخت دولت را به دو قسمت تقسيم كرد» (همان). بدين سبب، اين دوآليسم؛ «اختلافات داخلى را ايجاد كرده كه از آن روز تا به حال، ملتهاى مسيحى را به جان هم انداخته است». (همان)
هر چند از نگاه ما نارسايى سياسى و مدنى دين مسيح قابل پذيرش بوده؛ چرا كه در قياس با اسلام، دين ما قبل نهايى محسوب مىشود و هنوز از اين حيث به مرحله كمال و نهايى نرسيده است، لكن ناسازوارى دين مسيح با دولت و حتى با سياست كاملًا محل تامل بوده و نياز به توجيه داشته كه از بحث اين مقال خارج است. آنچه مسلّم است اينكه، دين مسيح برخلاف برداشت روسو، دين مدنى و سياسى است.
ولى به نظر مىرسد، تأسيس نظام سياسى و دولت و نيز نهادهاى لازمه آن به ويژه جهاد، كه حفظ امنيت هر نظام سياسى و دولتى مستلزم آن بوده هنوز در اين دين تشريع نشده است. (ر. ك: انجيل عيسى مسيح، نيز نظريه توماس اكويناس)
٢- استبداد دنيوى مسيحيت كليسا (تئوكراسى): روسو مدعى مىشود با فراهمى شرايط، «مسيحيان (به ظاهر) محجوب و مظلوم لحن خود را تغيير داده و به زودى مشاهده شد اين سلطنت اخروىخواه تحت فرمان يك رئيس مادى و ظاهرى، به صورت شديدترين سلطنت استبدادى دنيوى درآمد» (روسو، پيشين). اين فرايند بيش از پيش باعث آن شد كه «يك كشمكش دايمى بر سر حدود صلاحيت حكومت شرع و عرف پيدا شده» (همان). در نتيجه «اتخاذ يك سياست صحيح را در دول مسيحى غير ممكن ساخته است» (همان). به همين سبب «هيچ وقت مردم نفهميدهاند آيا بايد از پادشاه اطاعت كنند يا به كشيش» (همان). اينگونه نارسايىها و نيز ناسازوارىهاى مدنى دين مسيحيت، تا بدانجا كشيد كه روسو تأكيد كرد: «وقتى مىگويم جمهورى مسيحى، اشتباه مىكنم، اين دو كلمه ضد و نقيض است» (همان). چرا كه از نگاه وى، «دين مسيح فقط به بندگى و اطاعت توصيه مىكند، روحيه آن به قدرى براى پذيرش بيدادگرى مساعد است كه بيدادگران هميشه از آن (سوء) استفاده كردهاند» (همان).
حتى تصريح مىكند: «عيسويان واقعى براى بندگى متولد شدهاند، خودشان به اين امر واقفند و چندان متأثر نمىگردند» (همان، ص ١٧٧). تا جايى كه حتى در مورد جنگ