درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٣ - دو نوع طبیعت انسانی
برمیگردد.
پس قضیه چیست؟ اینجا نوعی تسخیر است، یعنی بدون اینکه جبر و زوری در کار باشد و بدون اینکه چوبی باشد که با آن بخواهند اینها را برانند، این کار را میکنند ولی به این معنی که اراده و میل این افراد و طبیعت نفسانی آنها در اثر وضع تسخیری، خود به خود با خواسته آن فرد هماهنگی پیدا میکند.
فلاسفه معتقدند که طبیعت مادی آنجا که با روح و نفس متحد میشود به چنین تسخیری مسخر نفس میشود. مثلًا وقتی که نفس دست این موجود زنده و دارای طبیعت را حرکت میدهد نه این است که نفس، طبیعت را مجبور کرده است آنطور که یک انسان، انسان دیگری را مجبور میکند، و نه این است که این کار مقتضای ذات طبیعت «لو خلّی و نفسه» است بلکه مقتضای ذات طبیعت است در حال اتصال به نفس، و یک چنین حالت بینابینی در اینجا وجود دارد.
پس مرحوم آخوند سخنش این است که ما دو طبیعت داریم. یکی طبیعتی است که ناشی از ذات نفس است. در مورد این طبیعت ملال، خستگی و کسالت اصلًا معنی ندارد [١].
[١]. در عالم برزخ و در عالم قیامت هیچ شخص متنعمی از تنعم خودش دلزده نمیشود.
یکی از ایرادهایی که بعضی افراد مطرح میکنند این است: این بهشتی که شما میگویید، باید خیلی خستگیآور باشد. اگر انسان در یک جا غرق در همه نعمتها آنهم برای همیشه باشد دل انسان را میزند. به انسان وقتی خوش میگذرد که چیزی را نداشته باشد و بعد به او بدهند و باز چیز دیگری را نداشته باشد و به او بدهند.
قرآن جواب میدهد که «لایبغون عنها حولًا» (کهف/ ١٠٨). این اشاره به این است که اتفاقاً آنجا جایی است که در آن بر خلاف دنیا که انسان در هر وضعی قرار بگیرد باز تحول و تغییری میخواهد، به دنبال تحول نیست. یک علت این مطلب- که البته علت اساسیتر هم دارد- این است که آنچه در آنجا هست مقتضای ذات و طبیعت نفس است. خستگی در آنجا مثل این است که مغناطیس یا قوه جاذبه از کار خودش خسته شود. خستگی در این عالم به این علت نیست که لازمه نفس انسان این است که هم چیزی را میخواهد هم از آن خسته میشود. اصلًا محال است که یک چیز مطلوب بالذاتِ یک طبیعت باشد و طبیعت بعد که به مطلوب بالذات خود رسید بیزاری و تنفر پیدا کند. علت خستگی در این عالم این است که آنچه انسان ابتدا مطلوب خیال میکند بعد از اینکه به آن میرسد، به نحو طبیعی احساس میکند که آن امر، مطلوب حقیقی او نبوده است. عاشق خیال میکند که دنیا برای او فقط همان معشوق است و بس، بعد که به او میرسد میبیند وصال مدفن عشق است. اینکه عشقش در همان جا دفن میشود نه از باب این است که به مطلوب بالذات خود رسیده و بعد تنفر پیدا شده است، بلکه از باب این است