درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٤ - دو نوع طبیعت انسانی
مسئله خستگی مربوط به طبیعت مادی است نه طبیعت به اصطلاح روحانی. ایشان تعبیر «کرهاً» و در عین حال تعبیر «مسخر» میکند. مقصود این است که آنچه که طبیعت مادی انجام میدهد، به نحوی مقتضای خود طبیعت است، یعنی غایت خود طبیعت است، و به نحو دیگر مقتضای خود طبیعت نیست. گفتیم این یک امری است بین طبیعت اوّلی و حالت اجبار؛ نه اجبار است و نه طبیعت اوّلی.
پس نوعی کره و کراهت برای طبیعت هست. بنابراین وقتی که طبیعت کارهاییرا تحت تسخیر نفس انجام میدهد، این اعیا و خستگی ناشی از جنبه استکراه طبیعت است. این فصل به آخر نرسید.
که واقعاً معشوق بالذاتِ آن فرد این نبوده است ولی خودش خیال میکرده که معشوق واقعی همان است. عاشق بعد از رسیدن به معشوق با نوعی استشمام فطری احساس میکند که به گمشده اصلی خود نرسیده است نه اینکه این گمشده و مطلوب او بوده است و حال مطلوب عوض میکند؛ مطلوب عوض نمیکند بلکه کشف میکند که مطلوب واقعی امر دیگری است. لهذا اشیاء اگر به غایت واقعی و حقیقی خود برسند محال است که آرامش پیدا نکنند. آیه «الا بذکر اللَّه تطمئن القلوب» (رعد/ ٢٨) اشاره به همین مطلب است، یعنی انسان طبیعتی دارد که به هرچه برسد آرام نمیگیرد، مگر آنکه به مطلوب بالذات خود برسد که در این حالت محال است آرام نگیرد و باز هم بخواهد از آنجا به جای دیگر منتقل شود. آنجا سرمنزلی نیست که اندیشه انتقال به منزل دیگر در آن پیدا شود.