درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٠ - بحثی درباره اعیا و رعشه
دیگری قائلید و آن این است که اگر فاعل، فعل را به اقتضای خودش انجام دهد، به حکم اینکه این فعل، طبیعی است به هیچ وجه تضادی میان طبیعت و فعلش وجود ندارد و در نتیجه طبق اصول فلسفی، کندی و خستگی برای فاعل در فعلی که مقتضای ذاتش است معنی ندارد. مطابق آنچه قدما میگفتند، جسم که به طرف پایین میآید مقتضای طبیعت است. آیا چنین فرضی معنی دارد که بگوییم جسم که به طبیعت خود مایل است که به مرکز زمین برسد از نیرویش کاسته شده و خسته میشود؟! همینطور در مورد قوه مغناطیس و نظایر آن.
اما ما میبینیم در افعال طبیعت خستگی هست. شما میگویید کاری که من انجام میدهم، خود طبیعت انجام میدهد. اگر این کار، طبیعی این طبیعت است باید هر مقدار که کار کنم خسته نشوم در حالی که چنین نیست. مستشکل میگوید این اعیاها و خستگیها نشان دهنده یک نوع عدم توافق میان طبیعت و کارش است. این مسئله خستگی بود.
اشکال دیگر در مورد «رعشه» است. این چه حالتی است که در بدن پیدا میشود که مثلًا دست برخی افراد، بی اختیار مرتعش است؟ ارتعاش، دو حرکت متضاد به سمت مثلًا بالا و پایین یا چپ و راست است. قوه واحد از آن جهت که واحد است، امکان ندارد که منشأ دو حرکت متضاد باشد. بنابراین رعشه چگونه قابل توجیه است؟.
توجیهی که اطبای قدیم- که فیلسوف هم بودند- در باب رعشه دارند این است که دو نیروی متضاد دائماً در حال تصاحب این حرکت هستند. مثلًا وقتی دست از یک طرف حرکت میکند یک نیرو سبب این حرکت است و وقتی در جهت مخالف حرکت میکند نیروی دیگری سبب آن است. این امر چگونه صورت میگیرد؟
میگفتند اگر دست به کلی لمس و فلج شود، در این حالت رابطه میان نفس و قوای طبیعی دست به کلی قطع شده است و طبیعت، همان حالت اولیه خودش را پیدا کرده است به این معنا که دست مثل یک جسم عادی میشود که با قوه ثقل به روی زمین میافتد. دست فلج، دیگر اطاعت نفس را نمیکند و این ارتباط که شخص اراده کند و اعصاب به تبع این اراده به حرکت درآیند دیگر برقرار نیست. اما حالت رعشه یک حالت بینابین است از این جهت که نوعی خلل در رابطه میان نفس و طبیعت پیدا میشود. طبیعت از چنگال نفس رها میشود و یک حرکت پیدا میشود؛ نفس دوباره به طبیعت چنگ میاندازد و میخواهد آن را در اختیار بگیرد و لذا حرکت دیگری پیدا میشود. بر اثر کشمکش میان نفس و طبیعت، دو حرکت متضاد