تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٥٩ -           ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
و گفت :عارف آن بود که دلي خواهد از خداي . چون خداي دلي دهدش ، در حال دل به خداي بازدهد تا در قبضه او محفوظ بماند و در ستر او از خلق محجوب بود .
صالح مري بسي گفتي که هر که دري مي زند زود باز شود .
رابعه يکبار حاضر بود . و گفت :با که گويي که اين در بسته است وباز خواهند گشاد . هرگز کي بسهت بود تا باز گشايند .
صالح گفت :عجبا ! مردي جاهل و زني ضعيف دانا .
يک روز رابعه را ديد که مي گفت :وا اندوها !
گفت :چنين گوي که واي از بي اندوهيا ، که اگر اندوهگين بودي زهرت نبودي که نفس زدتي .
نقل است که وقتي يکي را ديد که عصابه اي بر سر بسته بود .
گفت :چرا عصابه بسته اي ؟
گفت :سرم درد مي کند .
گفت :تو را چند سال است ؟
گفت :سي سال است .
گفت :بيشتر عمر در درد و غم بوده اي ؟
گفت :نه .
گفت :سي سال تنت درست داشت ، هرگز عصابه شکر برنبستي . به يک شب که درد سرت داد عصابه شکايت درمي بندي .
نقل است که چهار درم سيم به يکي داد که مرا گليمي بخر که برهنه ام . آن مرد برفت و باز گرديد . گفت :يا سيده ! چه رنگ بخرم ؟
رابعه گفت :چون رنگ در ميان آمد به من ده .
آن سيم بستد و در دجله انداخت . يعني که هنوز گليم ناپوشيده تفرقه پديد آمد .
وقتي در فصل بهار در خانه شد وسر فرو برد. خادمه گفت :يا سيده ! بيرون آي تا صنع بيني .
رابعه گفت :تو باري درآي تا صانع بيني . شغلتني مشاهدة الصانع عن مطالعة المصنوع .
نقل است که جمعي بر او رفتند . او را ديدند که اندکي گوشت به دندان پاره مي کرد . گفتند :کارد نداري تا گوشت پاره مي کني؟
گفت :من از بيم قطعيت هرگز کارد چه در خانه نداشتم و ندارم .