تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٦٢ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
و گفت : هلاک خود در دو چيز است . يکي خلق را حرمت ناداشتن ، و يکي حق را منت ناداشتن .
گفتند : فريضه و سنت چيست ؟ گفت : فريضه صحبت مولي است و سنت ترک دنيا .
نقل است که مريدي به سفري مي رفت . شيخ را گفت : مرا وصيتي کن .
گفت : به سه خصلت تو را وصيت مي کنم . چون با بدخويي صحبت داري ، خوي بد او را با خوي نيک خود آر تاعيشت مهيا و مهنا بود و چون کسي با تو انعامي کند اول خداي را شکر کن ، بعد زا ان ، آنکس را که حق دل او بر تو مهربان کرد و چون بلايي روي به تو نهد به عجز معترف گرد و فرياد خواه که تو صبر نتواني کرد و حق باک ندارد .
پرسيدند از زهد گفت : زهد را قيمتي نيست که من سه روز زاهد بود م . روز اول در دنيا ، روز دوم در آخرت ، روز سوم از آنچه غير خدا است . هاتفي آواز داد که اي بايزيد ! تو طاقت ما نداري . گفتم : مراد من اين است . به گوش من آمد که يافتي . يافتي .
و گفت : کمال رضاي من از او تا حدي است که اگر بنده اي را جاويد به عليين برآرد و مرا به اسفل السافلين جاويد فرو برد من راضيتر باشم از آن بنده .
پرسيدند که بنده به درجه ي کمال کي رسد ؟
گفت : چون عيب خود را بشناسد و همت خلق برآرد ، آنگاه حق او را بر قدر همت وي و به قدر دوري از نفس خود به خوطش نزديک گرداند .
گفتند : ما را زهد و عبادت مي فرمايي و تو زيادت زهد و عبادت نمي کني . شيخ نعره اي زد و گفت : زهد و بعادت از من شکافته اند .
پرسيدند : راه به حق چگونه است ؟
گفت : تو از راه برخيز که به حق رسيدي .
گفتند : به چه به حق توان رسيد ؟
گفت : به کوري و کري و گنگي .
گفتند : بسيار سخنهاي پيران را شنيد م . هيچ سخن عظيمتر از آن سخن تو نيست .