تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٩٤ -           ذکر يحيي معاذ رازي قدس الله روحه العزيز
يحيي جواب نوشت : آنکه گفتي آرزوي بهترين بقعه بود تو را ، بهترين خلق باش و به هر بقعه که خواهي باش ، که بقعه به مردان عزيز است نه مردان به بقعه - و اما آنکه گفتي : مرا خادمي آرزو بود يافتم ، اگر تو را مروت بودي جوانمردي بودي ، خادم حق را خادم خويش نگردانيدي و از خدمت حق بازنداشتي و به خدمت خويش مشغول نکردي . تو را خادمي مي بايد بود ، مخدومي آرزو مي کني ؟ مخدومي از صفات حق است و خادمي از صفات بنده . بنده را بنده بايد بود . چون بنده را مقام حق آرزو کرد فرعوني بود . و اما آنکه گفتي مرا آرزوي ديدار توست ، اگر تو را از خداي خبر بودي زا من تو را ياد نيامدي . با حق صحبت چنان کن که تو را هيچ جا برادر ياد نيايد - که آنجا فرزند قربان بايد کرد - تا به برادر چه رسد . اگر او رايافتي من تو را به چه کار آيم ؟ و اگر نيافتي از من تو را چه سود ؟
نقل است که يکبار دوستي را نامه اي نوشت که دنيا چون خراب است و آخرت چون بيداري. هرکه به خواب بيند که مي گريد ، تعبيرش آن بود که در بيداري بخندد و شاد گردد ، و تو در خواب دنيا بگري تا در بيداري آخرت بخندي و شاد باشي .
نقل است که يحيي دختري داشت . روزي مادر راگفت : مرا فلان چيز مي بايد . مادر گفت : از خداي خواه .
گفت : اي مادر ! شرم مي دارم که بايست نفساني خواهم از خداي . بيا تو بده که آنچه بدهي از آن او بود .
نقل است که يحيي با برادري به در دهي بگذشت . برادرش گفت : خوش دهي است .
يحيي گفت : خوشتر از اين ده ، دل آنکس است که ازين ده فارغ است . استغني بالملک عن الملک .
نقل است که يحيي را به دعوتي بردند - او مردي بود که کم خوردي - چيزي نمي خورد . الحاح کردندش . گفت : يک درم تازيانه رياضت از دست ننهيم که اين هواي نفس ما در کمينگاه مکر خود نشسته است که اگر يک لحظه عنان به وي رها کنيم ما را در ورطه هلاک اندازد .
شبي شمعي پيش او نهاده بودند . بادي درآمد و شمع را بنشاند . يحيي در گريستن آمد . گفتند : چرا مي گريي ؟ هم اين ساعت بازگيريم .
گفت : از اين نمي گريم . از آن مي گريم که شمعهاي ايمان و چراغهاي توحيد در سينه هاي ما افروخته اند . مي ترسم که از مهب بي نيازي بادي درآيد - همچنين و آن همه را فرونشاند .
روزي به پيش او مي گفتند :دنيا با ملک الموت به حبه اي نيرزد .
گفت : غلط کرده ايد ! اگر ملک الموت نيست نيرزدي . گفتند : چرا ؟
الموت جسر يوصل الحبيب الي الحبيب . گفت مرگ جسري است که دوست را به دوست مي رساند .