تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١١٥ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
گفتم :سبحان الله . محبوب تو به توقريب و تو بدين زاري ، وبدين نزاري ؟
اعرابي گفت :اي بطال ! اما علمت ان عذاب القرب و الموافقة اشد من عذاب البعد و المخالفة. ندانسته اي که عذاب قرب و موافقت سخت تر بود هزار بار از عذاب بعد و مخالفت؟
نقل است که ذوالنون گفت :در بعضي از سفرهاي خويش زني را ديدم . از او پرسيدم از غايت محبت . گفت :اي بطال ! محبت را غايت نيست .
گفتم :چرا ؟
گفت :از بهر آنکه محبوب را نهايت نيست .
نقل است که نزديک برادري رفت - از آن قوم که در محبت مذکور بودند - او را به بلايي مبتلا ديد . گفت :دوست ندارد حق را هر که از درد حق الم يابد .
ذوالنون گفت :لکن من چنين مي گويم که دوست ندارد او را هرکه خود را مشهور کند به دوستي او .
آن مرد گفت :استغفرالله و اتوب اليه .
نقل است که ذالنون بيمار بود . کسي به عيادت او درآمد . پس گفت :الم دوست خوش بود !
ذوالنون عظيم متغير شد.پس گفت :اگر او را مي دانستي بدين آساني نام او نبردي .
نقل است که وقتي نامه اي نوشت به بعضي از دوستان که حق تعالي بپوشاناد مرا و تو را به پرده جهل ، و در زير آن پرده پديد آراد آنچه رضاي اوست ، که بسا مستور که در زير ستر است که دشمن داشته اوست .
نقل است که گفت :در سفري بودم ، صحرا پربرف بود ، و گبري را ديدم دامن در سرافگنده و از صحراي برف مي رفت و ازرن مي پاشيد . ذالنون گفت :اي دهقان ! چه دانه مي پاشي ؟
گفت :مرغکان چينه نيابند . دانه مي پاشم تا اين تخم به برآيد و خداي رحمت کند.
گفتم :دانه اي که بيگانه پاشد - از گبري- نپذيرد .
گفت :اگر نپذيرد ، بيند آنچه مي کنم .
گفتم : بيند .
گفت :مرا اين بس باشد .