تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٧٢ -           مناجاة شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز
نقل است که بايزيد هفتاد بار به حضرت عزت قرب يافت . هربار که بازآمدي زناري برستي و باز بريدي . عمرش چون به آخر آمد درمحراب شد ، و زناري بربست ، و پوستيني داشت باژگونه در پوشيد و کلاه باژگونه برسرنهاد ، و گفت : الهي !رياضت همه عمر نمي فروشم و نماز همه شب عرضه نمي کنم ، و روزه همه عمر نمي گويم ، و ختمهاي قرآن نمي شمرم . و اوقات و مناجات و قربت بازنمي گويم . تو مي داني که به هيچ بازنمي نگرم ، و اين که به زبان شرح مي دهم نه از تفاخر و اعتماد است بل که شرح مي دهم که از هرچه کرده ام ننگ دارم و اين خلعتم تو داده اي که خود را چنين مي بينم . آن همه هيچ ننگ مي دارم . و اين خلعت تو داده اي که خود را چنين مي بينم . آن همه هيچ است . همان انگار که نيست . ترکماني ام هفتاد ساله ، موي در گبري سفيد کرده. از بيابان اکنون برمي آيم و تنگري تنگري مي گويم . الله الله گفتن اکنون مي آموزم ، زنار اکنون مي برم ، قدم در دايره اسلام اکنون مي زنم ، زبان به شهادت اکنون مي گردانم کار توب ه علت نيست . قبول تو به طاعت نه و رد توبه معصيت نه . من هرچه کردم هبا انگاشتم تو نيز هرچه ديدي از من که پسند حضرت تو نبود خط عفو بر وي کش ، و گرد معصيت را از من فروشوي که من گرد پندار طاعت فروشستم .
نقل است که شيخ در ابتدا الله الله بسيار گفتي . در حالت نزع همان الله مي گفت پس و گفت : الهي !هرگز تو را ياد نکردم ، مگر به غفلت ، و اکنون که جان مي رود از طاعت تو غافل ام . ندانم تا حضور کي خواهد بود .
پس در ذکر و حضور جان بداد . آن شب که او وفات کرد بوموسي حاضر نبود . گفت :به خواب ديدم که عرض را بر فرق سرنهاده بودم و مي بردم . تعجب کردم . بامداد روانه شدم تا با شيخ بگويم . شيخ وفات کرده بود و خلق بي قياس از اطراف آمده بودند . چون جنازه برداشتندمن جهد کردم تا گوشه جنازه به من دهند البته به من نمي رسيد ، بي صبر شدم ، در زير جنازه رفتم ، و بر سر گرفتم و مي رفتم . و مرا آن خواب فراموش شده بود . شيخ را ديدم که گفت : يا بوموسي ! اينک تعبير آن خواب که دوش ديدي که عرض بر سرگرفته بودي آن عرش اين جنازه بايزيد است .
نقل است که مريدي شيخ را به خواب ديد . گفت : از منکر و نکير چون رستي ؟
گفت :چون آن عزيزان از من پرسيدند گفتم : شما را ازين سوال مقصودي برنيايد ،به جهت آنکه اگر گويم خداي من اوست اين سخن از من هيچ نبود . لکن بازگرديد و از وي پرسيد که من او را کيم ؟ آنچه او گويد آن بود که اگر من صدبار گويم خداوندم اوست تا او مرا بنده خود نداند فايده نبود .
بزرگي او را به خواب ديد . گفت : خداي با تو چه کرد ؟ گفت : از من پرسيد :اي بايزيد چه آوردي ؟ گفتم : خداوندا ! چيزي نياوردم . حق تعالي فرمود ولا ليلةاللبن . آن شب شير شرک نبود .
گفت :شبي شير خورده بودم و شکمم به درد آمد . حق تعالي با من بدين قدر عتاب فرمود . يعني جز از من چيزي ديگر بر کار است .