تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٦٨ -           ذکر فضيل عياض
زن گفت :من هرگز از تو جدا نروم و هرجا که باشي با تو باشم .
پس برفتند تا به مکه رسيدند . حق تعالي راه برايشان آسان گردانيد و آنجا مجاور گشت و بعضي اوليا را دريافت و با امام ابوحنيفه مدتي هم صحبت بود ، و روايات عالي دارد و رياضات شگرف ، و در مکه سخن بروگشاده شد ، و مکيان بر وي جمع شدند ي ، و همه را سخن گفتي ، تا حال او چنان گشت که خويشان واقرباي او از باورد برخاستند ، و به ديدار او آمدند ، و در بزدند ، و در نگشاد . و ايشان بازنگشتند .
فضيل بربام خانه آمد و گفت :اينت بي کار مردماني که شما هستيد ، خداي کارتان بدهاد .
و مثل اين سخن بسي بگفت تا همه گريان شدند و از دست بيفتادند و عاقبت همه نااميد از صحبت او بازگشتند و او همچنان بربام مي بود و در نگشاد .
نقل است که يک شب هارون الرشيد ، فضل برمکي را _ که يکي از مقربان بود - گفت :امشب مرا برمردي بر که مرا به من نمايد که دلم از طاق و طنب تنگ درآمده است .
فضل او را به در خانه سفيان عيينه برد . در بزدند . گفت :کيست ؟
گفت :اميرالمومنين .
گفت :چرا رنجه مي شد ، مرا خبر مي بايست کرد تا من خود بيامدي.
هارون فضل را گفت :اين مرد آن نيست که من مي طلبم . اين همان طال بقايي مي زند که ما در آنيم .
سفيان را از آن واقعه خبر کردند .گفت :چنانکه شما مي طلبيد فضيل عياض است . آنجا بايد رفت.
آنجا رفتند و اين آيت برمي خواند که ام حيب الذين اجترحوا السيئات ان يجعلهم کالذين آمنوا و عملواالصالحات الاية.
هارون گفت :اگر پند مي طلبم اين کفايت است . معني آيت آين است که پنداشتند کساني که بدکرداري کردند که ما ايشان را برابر داريم با کساني که نيکوکاري کردند ، و ايمان آوردند .
پس دربزدند . فضيل گفت :کيست ؟
گفت :اميرالمومنين است .
گفت :به نزديک من چه کار دارد و من با او چه کار دارم ؟
گفت :چه طاعت داشتن اولوالامر واجب است .
گفت :مرا تشويش مدهيد .