تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٦٧ -           معراج شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز
شيخ گفت : به چشم يقين در حق نگريستم . بعد از آنکه مرا از همه موجودات به درجه استغنا رسانيد و به نور خود منور گردانيد و عجايب اسرار بر من آشکارا کرد ، و عظمت هويت خويش بر من پيدا آورد . من از حق بر خود نگرستم و در اسرار و صفات خويش تامل کردم . نور من در جنب نور حق ظلمت بود ، عظمت من در جنب عظمت حق عين حقارت گشت ، عزت من در جنب عزت حق عين پندار شد . آنجا همه صفا بود و اينجا همه کدورت . باز چون نگاه کردم ، بود خود به نور او ديدم ، عزت خود از عظمت و عزت او دانستم . هرچه کردم به قدرت او توانستم کرد . ديده قالبم هرچه يافت از او يافت . به چشم انصاف و حقيقت نظر کردم همه پرستش خود از حق بود ، نه از من . و من پنداشته بودم که منش مي پرستم .
گفتم : بار خدايا چيست ؟
گفت :آن همه منم و نه غير من . يعني مباشر افعال تويي ليکن مقدر و ميسر تو منم تا توفيق من روي ننمايد از طاعت تو چيزي نيايد . پس ديده من از واسطه ديدن او از من ديده بردوخت و نگرش به اصل کار و هويت خويش در آموخت ، و مرا ازبود خود ناچيز کرد و به بقاي خويش باقي گردانيد و عزيز کرد خودي خود بي زحمت وجود من به من نمود ، لاجرم حق مرا حقيقت بيفزود . از گوش کوشش بياگندم و زبان نياز در کام تا مرادي کشيدم و علم کسبي بگذاشتم و زحمت نفس اماره از ميان برداشتم - بي آلت ، مدتي قرار گرفتم و فضول از راه اصول به دست توفيق برفتم . حق را بر من بخشايش آمد . مرا علم ازلي داد و زباني از لطف خود در کام من نهاد و چشم از نور خود بيافريد . همه موجودات را به حق بديدم . چون به زبان لطف با حق مناجات کردم و از علم حق علمي به دست آوردم و به نور او بدو نگريستم ، گفت اي همه بي همه با همه مستغني نشوم ، و توبي من مرا باشي به از آنکه من بي تو خود را باشم ، و به تو با تو سخن گويم بهتر که بي تو با نفس خود گويم .
گفت : اکنون شريعت را گوش دار و پاي از حد امر و نهي در مگذار تا سعيت به نزد ما مشکور باشد .
گفتم :از آنجا که مرا دين است و دلم را يقين است تو اگر شکر گويي از خود گويي به از آنکه رهي ، واگر مذمت کني تو از عيب منزهي .
مرا گفت : از که آموختي ؟
گفتم :سايل به داند از مسئول که هم مراد است و هم مريد ، و هم مجاب است و هم مجيب .