تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٤٤ -           ذکر حبيب عجمي رحمة الله عليه
يک روز کسان حجاج حسن را طلب مي کردند ، در صومعه اي . حبيب پنهان شد . حبيب را گفت :امروز حسن را ديدي ؟
گفت :ديدم.
گفتند :کجا شد ؟
گفت :در اين صومعه .
در صومعه رفتند . هرچند طلب کردند حسن را نيافتند . چنان که حسن گفت :هفت بار دست بر من نهادند و مرا نديدند .
حسن از صومعه بيرون آمد و گفت :اي حبيب ! حق استاد نگاه نداشتي و مرا نشان دادي .
حبيب گفت :اي استاد ! به سبب راست گفتن من خلاص يافتي که اگر دروغ گفتمي ، هردو گرفتار شديمي .
حسن گفت :چه خواندي که مرا نديدند .
گفت ده بار آيت الکرسي برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد و باز گفتم الهي ! حسن را به تو سپردم .نگاهش دار .
نقل است که حسن به جايي خواست رفت . بر لب دجله آمد وبا خود چيزي مي انديشيد که حبيب در رسيد . گفت :يا امام ! به چه ايستاده اي ؟
گفت :به جايي خواهم رفت . کشتي دير مي آيد.
حبيب گفت :يا استاد ! تو را چه بود . من علم از تو آموختم.حسد مردمان از دل بيرون کن و دنيا را بر دل سرد کن و بلا را غنيمت دان و کارها از خداي بين ، آنگاه پاي بر آب نه و برو .
حبيب پاي بر آب نهاد وبرفت . حسن بيهوش شد . چون با خود آمد گفتند :اي امام مسلمانان ! تو را چه بود ؟
گفت :حبيب شاگرد من اين ساعت مرا ملامت کرد و پاي بر آب نهادو برفت و من بمانده ام . اگر فردا آواز آيد که بر صراط آتشين بگذريد ، اگر من همچنين فرومانم ، چه توانم کرد ؟
پس حسن گفت :اي حبيب !اين به چه يافتي ؟
گفت :بدان که من دل سفيد مي کنم و تو کاغذ سياه .