تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٧ -           ذکر حسن بصري رحمة الله عليه
اين بگويد و باز گردد . اين سخن بر دل حسن چنان کار کرد که دلش از کار برفت . در حال تدبير بازگشتن کرد و سوي بصره آمد و سوگند خورد که نيز در دنيا نخندد تا عاقبت کارش معلوم نشود و چنان خويشتن را در انواع مجاهده و عبادت افگند که در عهد او کس را ممکن بالاي آن رياضت کشيدن نبود. تا رياضت به جايي رسيد که گفتند هفتاد سال طهارت او در طهارت جاي باطل مي شد و در عزلت چنان شد که اميد از جمله خلق بريده کرد تا لاجرم از جمله از جمله با سرآمد چنانکه يک روز يکي در جمعي برپاي خاست و گفت :
حسن مهتر وبهتر ما چراست ؟
بزرگي حاضر بود . گفت :از جهت آنکه امروز جمله خلايق را به علم او حاجت است و او به يک جوبه خلق محتاج نيست . همه در دين بدو حاجتمندند و او در دنيا از همه فارغ است . مهتري و بهتري اينجا بود .
درهفته يکبار مجلس وعظ گفتي و هرباري که به منبر برآمدي چو رابعه را نديدي مجلس به ترک گرفتي و فرو آمدي . گفتند :اي خواجه ! چندين محتشمان و خواجگان و بزرگان آمدند اگر پيرزني مقنعه داري نيايد چه باشد ؟
او گفتي :آري شربتي که ما از براي حوصله پيران ساخته باشيم در سينه موران نتوانيم ريخت .
و هر گاه که مجلس گرم شدي روي به رابعه کردي که اي در گليم پوشيده . هذا من حمرات قلبک يا سيده . اين همه گرمي از يک اخگر دل توست . او را سوال کردند که :جمعي بدين انبوهي که در پاي منبر تو مي نشينند دانيم که شاد شوي .
گفت : ما به کثرت جمع شاد نشويم ولکين اگر يک درويش حاضر بود دل ما شاد شود .
باز پرسيدند :مسلماني چيست و مسلمان کيست ؟ گفت :مسلماني در کتابهاست و مسلمانان در زير خاک اند.
از او پرسيدند :اصل دين چيست ؟
فقال الورع .
گفتند :آن چيست که ورع را تباه کند ؟
فقال الطمع .
و پرسيدند جنات عدن چيست ؟
گفت :کوشکي است از زر . در او نيايد الا پيغامبري يا صديقي يا شهيدي يا سلطاني عادل .
و پرسيدند :طبيبي که بيمار بود ديگران را معالجه چون کند ؟
گفت :تو نخست خود را علاج کن ، آنگاه ديگران را .
گفت :سخن من بشنويد که علم من شما را سود دارد ، و عمل من شما را زيان ندارد .
و پرسيدند :يا شيخ ! دلهاي ما خفته است که سخن تو در دلهاي ما اثر نمي کند . چه کنيم ؟
گفت :کاشکي خفته بودي که خفته را بجنباني بيدار گردد . دلهاي شما مرده است که هرچند مي جنباني بيدار نمي گردد .