تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٧٧ -           ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه
گفت : سي سال بود تا مرا آرزوي حج بود و از پاره دوزي سيصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزي سرپوشيده اي که در خانه است حامله بود ، مگر . از همسايه بوي طعامي مي آمد . مرا گفت : برو و پاره اي بيار از آن طعام . من رفتم . به در خانه همسايه . آن حال خبر دادم . همسايه گريستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هيچ نخورده اند . امروز خري مرده ديدم . پاره اي از وي جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون اين بشنيدم آتش در جان من افتاد . آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما اين است .
عبدالله گفت : صدق الملک في الرويا و صدق اليک في الحکم و القضا .
نقل است که عبدالله مکاتب غلامي داشت . يکي عبدالله را گفت : اين غلام نباشي مي کند و سيم به تو مي دهد .
عبدالله غمگين شد . شبي بر عقب او مي رفت تا به گورستاني شد ، و سر گوري باز کرد ، و در آنجا محرابي بود . در نماز ايستاد . عبدالله از دور آن را مي ديد تا آهسته به نزديک غلام شد . غلام را ديد پلاسي پوشيده و غلي بر گردن نهاده و روي در خاک مي ماليد و زاري مي کرد . عبدالله چون آن بديد آهسته باز پس آمد و گريان شد و در گوشه اي بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهي ! روز آمد و خداوند مجازي از من درم خواهد . مايه مفلسان تويي . بده از آنجا که تو داني .
در حال نوري از هوا پديد آمد و يک درم سيم بردست غلام نشست . عبدالله را طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و مي بوسيد و مي گفت که هزار جان فداي چنين غلام باد . خواجه تو بوده اي نه من .
غلام چون آن حال بديد گفت : الهي ! چون پرده من دريده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنيا مرا راحت نماند . به عزت خود که مرا فتنه نگرداني و جان من برداري .
هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد . عبدالله اسباب تجهيز و تکفين او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد . همان شب سيد عالم را به خواب ديد و ابراهيم خليل را ، عليها السلام ، که آمدند هر يکي بربراقي نشسته . گفتند : يا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن کردي ؟