تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣٠ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
او را بگذاشتند و برفتند ، و شيخ اينجا به زفان خداي سخن مي گفت . چنانکه بر بالاي منبر گويند :حکاية عن ربه .
پس در راه مي شد . کله سريافت بر وي نوشته :صم بکم عمي فهم لايعقلون . نعره اي زد ، و برداشت ، و بوسه داد ، و گفت :سر صوفئي مي نمايد در حق محو شده و ناچيز گشته نه گوش دارد که ، خطاب لم يزلي بشنود ؛ نه چشم دارد که جمال لايزالي بيند ، نه زفان دارد ، که ثناي بزرگواري او گويد ؛ نه عقل و دانش دارد ، که ذره اي معرفت او بداند . اين آيت در شان اوست .
و ذوالنون مصري مريدي را به بايزيد فرستاد . گفت :برو و بگو که اي بايزيد ! همه شب مي خسبي در باديه ، و به راحت مشغول مي باشي ، و قافله درگذشت .
مريد بيامد و آن سخن بگفت .شيخ جواب داد :ذوالنون را بگوي که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد ، چون بامداد برخيزد پيش از نزول قافله به منزل فرود آمده بود .
چون اين سخن به ذالنون باز گفتند بگريست و گفت :مبارکش باد ! احوال ما بدين درجه نرسيده است ، و بدين باديه طريقت خواهد ، و بدين روش سلوک باطن .
نقل است که در راه اشتري داشت زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود . کسي گفت :بيچاره آن اشترک که بار بسيار است بر او ، و اين ظلمي تمام است .
بايزيد چون اين سخن به کرات از او بشنود گفت :اي جوانمرد !بردارنده يار اشترک نيست .
فرونگريست تا بار بر پشت اشتر هست ؟ بار به يک بدست از پشت اشتر برتر ديد ، و او را از گراني هيچ خبر نبود .
گفت :سبحان الله ! چه عجب کاريست .
بايزيد گفت :اگر حقيقت حال خود از شما پنهان دارم ، زبان ملامت دراز کنيد ، و اگر به شما مکشوف گردانم حوصله شما طاقت ندارد با شما چه بايد کرد ؟