تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٧٠ -           مناجاة شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز
و گفت : چون به وحدانيت رسيدم و آن اول لحظت بود که به توحيد نگرستم ، سالها در آن وادي به قدم الهام دويدم تا مرغي گشتم . چشم او از يگانگي ، پر او از هميشگي . در هواي چگونگي مي پريدم . چون از مخلوقات غايب گشتم . گفتم : به خالق رسيدم . پس سر از وادي برآوردم . کاسه اي بياشاميدم که هرگز تا ابد ازتشنگي او سيراب نشدم . پس سي هزار سال در فضاي وحدانيت او پريدم و سي هزار سال ديگر در الوهيت پريدم و سي هزار سال ديگر در فردانيت . چون نود هزار سال به سرآمد بايزيد را ديدم و من هرچه ديدم همه من بودم . پس چهارهزار بايده بريدم و به نهايت رسيدم . چون نگه کردم خود را ديدم در بدايت درجه انبيا . پس چنداني در آن بي نهايتي برفتم که گفتم بالاي اين هرگز کسي نرسيده است و برتر ازين مقام ممکن نيست . چون نيک نگه کردم سر خود بر کف پاي يکي نبي ديدم . پس معلوم شد که نهايت حال اوليا بدايت احوال انبيا است ، نهايت انبيا را غايت نيست . پس روح من برهمه ملکوت بگذشت و بهشت و دوزخ بدو نمودند و به هيچ التفات نکرد و هرچه در پيش او آمد طاقت آن نداشت و به جان هيچ پيغمبر نرسيد ، الا که سلام کرد ، چون به جان مصطفي عليه السلام رسيد . آنجا صدهزار درياي آتشين ديد بي نهايت ،و هزار حجاب از نور که اگر به اول دريا قدم نهادمي بسوختمي و خود را به باد بر دادمي تا لاجرم از هيبت و دهشت چنان مدهوش گشتم که هيچ نماندم . هرچند خواستم تا ميخ طناب خيمه محمد رسول الله بتوانم ديد زهره نداشتم . با آنکه به حق رسيدم زهره نداشتم به محمد رسول الله بتوانم ديد زهره نداشتم . با آنکه به حق رسيدم زهره نداشتم به محمد رسيدن . يعني هرکسي بر قدر خويش به خداي توانند رسيد که حق با همه است . اما محمد در پيششان در حرم خاص است .
لاجرم تاوادي لااله الا الله قطع نکني به وادي محمد رسول الله نتواني رسيد ، و در حقيقت هردو وادي يکي است چنانکه آن معني که گفتم : مريد بوتراب حق را مي ديديد و طاقت ديدار بايزيد نداشت . پس بايزيد گفت : الهي ! هرچه ديدم همه من بودم . با مني مرا به تو راه نيست و از خودي خود مرا گذر نيست . مرا چه بايد کرد ؟
فرمان آمد که : خلاص تو از خلاص تو از تويي تو در متابعت دوست ماست محمد عربي ديده را به خاک قدم او اکتحال کن و بر متابعت او مداومت نماي . تعجب از قومي دارم که کسي را چندين تعظيم نبوت بود، آنگاه سخن گويد به تحت لواي محمد عليه الصلوة و السلام باشند . گفت : به خدايي خداي که لواي من از لواي محمد زيادت است که پيغامبران و خلايق در تحت لواي من باشند . يعني چون مني را نه در آسمان مثل يابند و نه در زمين صفتي دانند . صفات من در غيبت است ، و آنکه در سراپرده غيب است از او سخن گفتن جهل محض است و سراسر همه غيبت است . چون کسي چنين بود ، چگونه اين کس ، اين کس بود ؟ بل که اين کس را زيان حق بود و گوينده نيز حق بود .
گفت : آن که نطق او بي نطق و بي تمتع و بي يبصر بود . تا لاجرم حق بر زبان بايزيد سخني گويد و آن ، آن بود که :لوائي اعظم من لواء محمد . بلي ! پديد آيد ، روادار ، که :لوائي اعظم من لواءمحمد و سبحاني ما اعظم شاني از درخت نهاد بايزيد پديد آيد .
و اعلم و احکم .
مناجاة شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز
بايزيد را مناجاتي است . بارخدايا ! تا کي ميان من و تو تويي بود ؟ مني از ميان بردار تا منيت من به تو باشد ، تا من هيچ نباشم .
و گفت : الهي !تا با توام بيشتر از همه ام و تا با خودم کمتر از همه ام .