تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨٧ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
پس اساس کار و اصل کار لقمه است . بحث لقمه او کرد نه ته بروجه حلال بود . گفت :الله اکبر ! شيطاني است .
پس جوان را گفت :من سه روز مهمان تو بودم ، باز تو بيا و چهل روز مهمان من باش .
جوان گفت :چنان کنم .
ابراهيم از مزدوري لقمه خوردي . پس جوان را بياورد و لقمه خويش مي داد . جوان را حالتش گم شد و شوقش نماند و عشقش ناپديد گشت . آن گرمي و بي قراري و بي خوابي و گريه وي پاک برفت . ابراهيم را گفت :آخر تو با من چه کردي ؟
گفت :آري لقمه تو به وجه نبود . شيطان با آن همه در تو مي رفت و مي آمد . چون لقمه حلال به باطن تو فروشد آنچه تو را مي نمود ، چون همه نمود شيطاني بود . به لقمه حلال که اصل کار است پديد آمد تا بداني که اساس اين حديث لقمه حلال بود .
نقل است که سفيان را گفت :هر که شناسد آنچه مي طلبد خوار گردد در چشم او ، آنچه بدل بايد کرد .
سفيان را گفت : تو محتاجي به اندک يقين ، اگر چه علم بسيار داري .
نقل است که يک روز ابراهيم و شقيق هر دو به هم بودند . شقيق گفت :چرا از خلق مي گريزي ؟
گفت :دين خويش در کنار گرفته ام و از اين شهر بدان شهر و از اين سر کوه بدان سر کوه مي گريزم . هر که مرا بيند پندارد که حمالي ام يا وسواس دارم ، تا مگر دين از دست ابليس نگاه دارم ، و به سلامت ايمان از دروازه مرگ بيرون برم .
نقل است که در رمضان به روز گياه درودي و آنچه بدادندي به درويشان دادي و همه شب نماز کردي و هيچ نخفتي . گفتند :چرا خواب با ديده تو آشنا نشود .
گفت :زيرا که يک ساعت از گريستن نمي آسايم ، چون بدين صفت باشم خواب مرا چگونه جايز بود؟
چون نماز بگزاردي دست به روي خود باز نهادي . گفتي :مي ترسم که نبايد که به رويم باز زنند .
نقل است که يک روز هيچ نيافت . گفت :الهي اگرم هيچ ندهي به شکرانه چهارصد رکعت نماز زيادت کنم .