تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٥٠ -           ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
آن مخدره خدر خاص ، آن مستوره اخلاص ، آن سوخته عشق و اشتياق ، آن شيفته قرب و احتراق ، آن گمشده وصال ، آن مقبول الرجال ثانيه مريم صفيه ، رابعه العدويه رحمةالله عليهما. اگر کسي گويد ذکراو در صف رجال چرا کرده اي گويم که خواجه انبيا عليهم السلام مي فرمايد :ان الله لاينظر الي صورکم الحديث . کار به صورت نيست به نيت است . کما قال عليه السلام يحشر الناس علي نياتهم . اگر رواست دو ثلث دين از عايشه صديقي رضي الله عنها فراگرفتن هم روا بود از کنيزکي از کنيزکان او فايده دنيي گرفتن . چون زن در راه خداي مرد بود او را زن نتوان گفت . چنانکه عباسه طوسي گفت :چون فردا در عرصات قيامت آواز دهند که يا رجال ! نخست کسي که پاي در صف رجال نهد ، مريم بود عليها السلام .
کسي که اگر در مجلس حسن حاضر نبودي ترک مجلس کرد ي ،وصف او در ميان رجال توان کرد . بل معني حقيقت آن است که اطنجا که اين قوم هستند همه نيست توحيد اند . در توحيد ، وجود من و تو که ماند تا به مرد و زن چه رسد . چنانکه بوعلي فارمذي مي گويد رضي الله عنه نبوت عين عزت و رفعت است . مهتري و کهتري در وي نبود . پس ولايت همچنين بود . خاصه رابعه که در معاملت و معرفت مثل نداشت و معتبر جمله بزرگان عهد خويش بود و بر اهل روزگار حجتي قاطع بود . نقل است که آن شب که رابعه به زمين آمد درهمه خانه پدرش هيچ نبود که پدرش سخت مقل حال بود و يک قطره روغن نداشت که نافش چرب کند ؛ و چراغي نبود ، ورگويي نبود که دورپيچد ، و او را سه دختر بود . رابعه چهارم ايشان آمد . رابعه از آن گفتندش . پس عيالش آواز داد :به فلان همسايه شو ، قطره اي روغن خواه تا چراغ درگيرم .
و او عهد داشت که هرگز از هيچ مخلوق هيچ نخواهد . برون آمد و دست به در همسايه بازنهاد و باز آمد و گفت :در باز نمي کند .
آن سرپوشيده بسي بگريست . مرد در آن اندوه سر به زانو نهاد ، بخواب شد.پيغمبر را عليه السلام به خواب ديد . گفت :غمگين مباش که اين دختر که به زمين آمد سيده است که هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود .
پس گفت : فردا به بر عيسي زادان شو - امير بصره - بر کاغذي نويس که بدان نشان که هر شب بر من صدبار صلوات فرستي و شب آدينه چهار صد بار صلوات فرستي ، اين شب آدينه که گذشت مرا فراموش کردي . کفارت آن را چهار صد دينار حلال بدين مرد ده .