تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣١١ -           ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز
سگ گفت : احسنت اي خواجه علي ! مهمان خواني . چون بيايد براني ؟ تو را چشم بايد . اگر نه سبب شاه بودي ، مي ديدي آنچه ديدي . رحمة الله عليه.
٣٧
ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز
آن معتکف حضرت دايم ، آن حجت ولايت ولايخافون لومة لايم ، آن آفتاب نهاني ، آن در ظلمت آب زندگاني ، آن شاه باز کونين ، قطب وقت :يوسف بن الحسين رحمةالله عليه ؛ از جمله مشايخ بود ، و از مقدمان اولياء عالم بود ، و به انواع علوم ظاهر و باطن ، و زباني داشت در بيان معارف و اسرار ، و پير ري بود و به انواع علوم ظاهر و باطن ، و زباني داشت در بيان معارف و اسرار و پير ري بود ، و بسيار مشايخ و شيوخ را ديده بود ، و باابو تراب صحبت داشته و از رفيقان ابوسعيد خراز بود ، و مريد ذوالنون مصري بود ، و عمري دراز يافته بود و پيوسته در کار جدي تمام کرده است . و در ادب آيتي بوده است ، و او خود اديب بود و رياضاتي و کراماتي داشت ، و در ملامت قدمي محکم داشت ، و همتي بلند .
و ابتداي حال او آن بود که در عرب با جمعي به قبيله اي برسيد . دختر امير عرب چون او را بديد فتنه او شد ، که عظيم صاحب جمال بود - ناگاه فرصت جست و خود را پيش او انداخت. او بلرزيد و او را بگذاشت و به قبيله دورتر رفت و آن شب بخفت . سر برزانو نهاده بود ، در خواب شد . موضعي که مثل آن نديده بود بديد ، و جمعي سبزپوشان . و يکي بر تخت نشسته پادشاه وار ، يوسف را آرزو کرد بداند ايشان که اند . خود را به نزديک ايشان افکند . ايشان او را راه دادند و تعظيم کردند . پس گفت : شما کيانيد ؟
گفتند : فرشتگانيم و اين که بر تخت نشسته است يوسف ، پيغامبر عليه السلام ، به زيارت يوسف بن الحسين آمده است .
گفت : مرا گريه آمد . گفتم : من که باشم که پيغامبر خداي به زيارت من آيد .