تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٤٥ -           ذکر حاتم اصم قدس الله روحه
نقل است که حامد لفاف گفت که حاتم گفت :هر روزي بامداد ابليس وسوسه کند که امروز چه خوري ؟گويم مرگ .گويد :چه پوشي ؟گويم :کفن .گويد :کجا باشي؟گويم :در گور .گويد :ناخوش مردي .مرا ماند و رفت .
نقل است که زن وي چنان بود که گفت :من به غزو مي روم .زن را گفت :تو را چندي نفقه مانم .گفت :چندانکه زندگاني بخواهي ماند .گفت :زندگاني به دست من نيست .گفت :روزي همه به دست تو نيست .
چون حاتم رفت پيرزني مر زن حاتم را گفت :حاتم روزي تو چه مانده است ؟گفت :حاتم روزي خواره بود ، روزي ده اينجاست نرفته است .
نقل است که حاتم گفت :چون به غزا بودم ترکي مرا بگرفت و بيفگند تا بکشد .دلم هيچ مشغول نشد و نترسيد .منتظر بودم تا چه خواهد کرد .کاردي مي جست .ناگاه تيري بر وي آمد و از من بيفتاد .گفتم:تو مرا کشتي يا من تو را .
نقل است که کسي سفري خواست رفت.حاتم را گفت :مرا وصيتي کن .گفت :اگر يارخواهي تو را خداي بس ، و اگر همراه خواهي کرام الکاتبين بس ، اگر عبرت خواهي تو را دنيا بس ،و اگر مونس خواهي قران بس ،و اگر کار خواهي عبادت خداي تو را بس ،و اگر وعظ خواهي تو را مر گ بس ، و اگر اين که ياد کردم تو را بسنده نيست دوزخ تو را بس .
نقل است که حاتم روزي حامد لفاف را گفت چگونه اي ؟گفت :به سلامت و عافيت .
او گفت :سلامت بعداز گذشتن صراط است و عافيت آن است که در بهشت باشي.
گفتند :تو را چه آرزو کند ؟
گفت :عافيت.
گفتند :همه روز در عافيت نه يي ؟
گفت :عافيت من آن روز است که آن روز عاصي نباشم .
نقل است که حاتم را گفتند :فلان مال بسيار جمع کرده است .
گفت :زندگاني به آن جمع کرده است ؟گفتند :نه.
گفت :مرده را مال به چه کار آيد ؟
يکي حاتم را گفت :حاجتي هست ؟گفت :هست.گفت :بخواه .
گفت :حاجتم آن است که نه تو مرا بيني و نه من تو را .
و يکي از مشايخ حاتم را پرسيد :نماز چگونه کني ؟