تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٢٣
بوتراب گفت : کار تو بزرگ شود .
پس چون به مکه رسيد جماعتي مسکين را ديد مضطر و فرومانده . خواست که در حق ايشان انعامي کند . گرم گشت . حالتي بر وي ظاهر شد ، دست فرو کرد و سنگي برداشت و گفت : به عزت تو که اگر چيزي به من ندهي جمله قناديل مسجد بشکنم .
اين بگفت و در طواف آمد . در حال يکي بيامد و صره اي زر بياورد و بدو داد تا بر درويشان خرج کرد . چون حج بگزارد و به بغداد آمد اصحاب جنيد از او استقبال کردند . جنيد گفت : اي شيخ ! راه آورد ما چه آورده اي ؟
بوحفص گفت : مگر يکي از اصحاب ما چنانکه مي بايست زندگاني نمي توانست کرد ؟ اينم فتوح بود که گفتم ارگ از برادري ترک ادبي بينيد آن را عذري از خود برانگيزيد و بي او آن عذر را از خود بخواهيد . اگر بدان عذر غبار برنخيزد و حق به دست تو بود عذر بهتر انگيزد و بي او عذري ديگر از خود بخواه . اگر بدين همه غبار برنخيزد عاذري ديگر انگيز تا چهل بار . اگر بعد از آن غبار برنخيزد و حق به جانب تو باشد و آن چهل عذر در مقابله آن جرم نيفتد بنشين و با خود بگوي که زهي گاو نفس ! زهي گران و تاري: ! زهي خودراي بي ادب ! زهي ناجوانمرد که تويي!برادري براي جرمي چهل عذر از تو خواست و تو يکي نپذيرفتي و همچنان بر سر کار خودي . من دستم از تو شستم . تو داني . چنانکه خواهي مي کن .
جنيد چون اين بشنيد تعجب کرد . يعني از قوت که را تواند بود .
نقل است که شبلي چهار ماه بوحفص را مهماني کرد و هرروز چند لون طعام و چند گونه حلوا آوردي . آخر چون به وداع او رفت گفت : يا شبلي !اگر وقتي به نشابور آيي ميزباني و جوانمردي به تو آموزم .
گفت : يا اباحفص !چه کردمي ؟