تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٣٨ -           ذکر احمد حرب قدس الله روحه
وقتي کي نامه اي نوشت به او . مدتي دراز مي خواست که جواب نامه باز نويسد ، وقت نمي يافت تا يک روز موذن بانگ نماز مي گفت . در ميان قامت يکي را گفت : جواب نامه دوست بازنويس و بگوي تا پيش نامه ننويسد که ما را فراغت جواب نيست . بنويس که به خداي مشغول باش والسلام .
و احمد بازرگان چندان حب دنيا بر وي غالب بود که از کنيزک خود طعامي خواست . کنيزک طعامي ساخت و به نزديک وي آورد و بنهاد واو حسابي مي کرد . تا به حدي رسيد که شبانگاه شد و خوابش ببرد ، تا بامداد بيدار شد . پرسيد :اي کنيزک ! آن طعام نساختي؟
گفت :ساختم . توبه حساب مشغول بودي .
بار ديگر بساخت و به نزديک او آورد . باز هم فراغت نيافت که بخوردي .
بار سوم بساخت و باز هم اتفاق نيافت . کنيزک برفت وي را خفته يافت . پاره اي طعام بر لب وي ماليد . بيدار شد . گفت : طشت بيار . پنداشت که طعام خورده است .
نقل است که احمد حرب فرزندي را برتوکل راست مي کرد . گفت : هرگاه که طعامت بايد يا چيزي ديگر بدين روزن رو و بگوي بار خدايا ! مرا نان مي بايد .
پس هرگاه که کودک بدان موضع يافتي چنان ساخته بودند که آنچه او خواستي در آن روزن افگندي . ي: روز همه از خانه غايب بودند . کودک را گرسنگي غالب شد . بر عادت خود به زير روزن آمد و گفت : اي بار خداي ! نانم مي بايد و فلان چيز .
در حال در آن روزن به او رسانيدند . اهل خانه بيامدند ، وي را ديدند نشسته و چيزي مي خورد . گفتند : اين از کجا آوردي ؟
گفت : از آنکس که هرروز مي داد .
دانستند که اين طريق او را مسلم شد .
نقل است که يکي از بزرگان گفت : به مجلس احمد حرب بگذشتم ، مساله اي برزبان وي رفت و دل من روشن شد ، چون آفتاب ، چهل سال است . تا در آن ذوق مانده ام و از دل من محو نمي شود .
و احمد مريد يحيي بن يحيي بود واو باغي داشت . يک روز اندکي انگور بخورد . احمد گفت : چرا مي خوري؟ گفت : اين باغ ملک منست .
گفت : در ين ديه يک شبانه روز آب وقف است و مردمان اين را گوش نمي دارند .