تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٢٤
گفت : تکلف کردي و متکلف جوانمرد نبود . مهمان را چنان بايد داشت که خود را به آمدن مهماني گراني نيايدت و به رفتن شادي نبودت و چون تکلف کني آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هرکه را با مهمان حال اين بود ناجوانمردي بود.
پس چون شبلي به نشابور آمد پيش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند . بو حفص شبانه چهل و يک چراغ برگرفت . شبلي گفت : نه ، گفته بودي که تکلف نبايد کرد .
بوحفص گفت : برخيز و بنشان .
شبلي برخاست و هرچند جهد کرد يک چراغ بيش نتوانست نشاند . پس گفت : يا شيخ !اين چه حال است ؟
گفت : شما چهل تن بوديت فرستاده حق - که مهمان فرستاده حق بود - لاجرم به نام هريکي چراغي گرفتم براي خداي و يکي براي خود. آن چهل که براي خداي بود نتوانستي نشاند اما آن يکي که از براي من بود نشاندي . تو هرچه در بغداد کردي براي من کردي و من اينچه کردم براي خداي کردم . لاجرم آن تکلف باشد و اين نه .
بوعلي ثقفي گويد : بوحفص گفت : هرکه افعال و احوال به هروقتي نسنجد به ميزان کتاب و سنت و خواطر خود را متهم ندارد او را از جمله مردان مشمر .
پرسيدند : ولي را خاموش به يا سخن ؟
گفت : اگر سخنگوي آفت سخن داند هرچند تواند خاموش باشد ، اگر چه به عمر نوح بود . و خاموش اگر راحت خاموشي بداند از خداي در خواهد تا دو چند عمر دهدش تا سخن نگويد .
گفتند : چرا دنيا را دشمن داري ؟
گفت : از آنکه سرايي است که هر ساعت بنده را در گناهي ديگر مي اندازد .
گفتند : اگر دنيا بد است تو به نيک است و توبه هم در دنيا حاصل شود .
گفت : چنين است . اما به گناهي که در دنيا کرده مي آيد . يقينم و در يقين تو نه به شک و بر خطريم .
گفتند : عبوديت چيست ؟
گفت : آنکه ترک هرچه توراست بگويي ، و ملازم باشي چيزي را که تو را بدان فرموده اند .
گفتند : درويشي چيست ؟
گفت : به حضرت خداي شکستگي عرضه کردن .
گفتند : نشان دوستان چيست ؟