تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٦٤ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
گفتند : اي شيخ ! آنکه در بحر غرق شود ، حال او چو ن بود ؟
گفت :از آنجا که ديدار خلق است ناپرواي هردو کون بود و بساط گفت و گوي درنوردد که من عرف الله کل لسانه .
گفتند :درويشي چيست ؟
گفت :آنکه کسي را در کنج دل خويش پاي به گنجي فرو شود و آن را رسواي آخرت گويند ، در آن گنج گوهري يابد ، آن را محبت گويند . هرکه آن گوهر يافت او درويش است .
گفتند :مرد به خداي کي رسد ؟
گفت :اي مسکين ! هرگز رسد .
گفتند : به چه يافتي آنچه يافتي !
گفت :اسباب دنيا راجمع کردم و به زنجير قناعت بستم و در منجنيق صدق نهادم وبه درياي نااميدي انداختم .
گفتند :عمر تو چند است ؟
گفت : چهار سال .
گفتند :چگونه ؟
گفت :هفتاد سال بود تا در حجب دنطا بودم اما چهارسال است تا او را مي بينم ، چنانکه مپرس ، و روزگار حجاب از عمر نباشد .
احمد خضرويه شيخ را گفت به نهايت توبه نمي رسم .
شيخ گفت : نهايت توبه عزتي دارد و عزت صفت حق است . مخلوقي که به دست تواند آوردن؟
پرسيدند از نماز . گفت : پيوستن است و پيوستن نباشد . مگر بعد از گسستن .
گفتند :راه به خداي چگونه است ؟
گفت :غايب شو از راه و پيوستي به الله .
گفتند : چرا مدح گرسنگي مي گويي ؟
گفت : اگر فرعون گرسنه بودي هرگز انا ربکم الاعلي نگفتي .
و گفت : هرگز متکبر بوي معرفت نيابد.
گفتند :نشان متکبر چيست ؟
گفت : آنکه در هژده هزار عالم نفسي بيند خبيثتر از نفس خويش .
گفتند : بر سر آب مي روي؟
گفت : چوب پاره اي بر آب برود .
گفتند : در هوا مي پري؟
گفت : مرغ در هوا مي پرد .
گفتند : به شبي به کعبه مي روي ؟
گفت : جادوي در شبي از هند به دماوند مي رود .
گفتند : پس در کار مردان چيست ؟
گفت : آْنکه دل در کس نبندد به جز خداي .
گفتند : در مجاهده ها چون بودي ؟
گفت : شانزده سال در محراب بودم و خود را چون زن حايض ديدم .