تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٤٠ -           ذکر حبيب عجمي رحمة الله عليه
و گفت : صادق هرگز نبود تا بدانکه اميد مي دارد بيمناک نبود .
يعني بايد که خوف و رجاش برابر بود تا صادق و مومن حقيقي بود . بدانکه خيرالامور اوسطها ، رحمة الله عليه .
٦
ذکر حبيب عجمي رحمة الله عليه
آن ولي قبه غيرت ، آن صفي پرده وحدت ، آن صاحب يقين بي گمان ، آن خلوت نشين بي نشان ، آن فقير عدمي ، حبيب عجمي رحمة الله عليه ، صاحب صدق و صاحب همت بود ، و کرامات و رياضات کامل داشت ، و در ابتدا مال دار بود و ربا دادي و به بصره نشستي و هر روز به تقاضاي معاملان خود شدي . اگر سيمي نيافتي پايمزد طلب کردي و نفقه خود هر روز از آن ساختي . روزي به طلب و مداري رفته بود ، آن وامدار در خانه نبود ، چون او را نديد پايمزد طلب کرد . زن وامدار گفت :شوهرم حاضر نيست و من چيزي ندارم که تو را دهم . گوسفند کشته بوديم ، جز گردن او نمانده است . اگر خواهي تو را دهم .
گفت :شايد آن گردن گوسفند از وي بستد و به خانه برد . زن را گفت :اين سودست .ديگي بر نه .
زن گفت :نان نيست و هيزم نيست .
او را گفت :نيک وارفتم تا از جهت پايمزد هيزم ونان بستانم .
برفت و همه بستد و بياورد ، و زن ديگ برنهاد ، و چون ديگ پخته شد زن خواست که در کاسه کند . سايلي فرا درآمد و چيزي خواست . حبيب بانگ بروي زد که :آنچه ما داريم اگر شما را دهيم توانگر نشويد وما درويش شويم .
سائل نوميد شد . زن خواست که در کاسه کند . سر ديگ بگرفت . همه خون سياه گشته بود . زن بازگشت . زردروي شده ، دست حبيب گرفت و سوي ديگ آورد و گفت :نگاه کن که از شومي رباي تو و از بانگ که بر درويش زدي به ما چه رسيد . بدين جهان خود چه باشد ، بدان جهان تا چه خواهد بود .
حبيب آن بديد . آتش به دلش فروآمد که هرگز ديگر آن آتش بننشست . گفت :اي زن ! هر چه بود توبه کردم .