تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١١ -           ذکراويس القرني رضي الله عنه
اويس گفت :اف از اين دلها که شک برو غالب شده است پند نپذيرد .
گفتم :مرا وصيتي ديگر کن .
گفت :يا پسر حيان ! پدرت بمرد ، آدم و حوا بمررد ، نوح و ابراهيم خليل بمرد ، موسي عمران بمرد ، داود خليل خداي بمرد ، محمد رسول الله بمرد ، ابوبکر خليفه وي بمرد ، و دوستم بمرد وا عمراه واعمراه.
گفتم :رحمک الله عمر ، نمرده است .
گفت :حق تعالي مرا خبر داد از مرگ وي .
پس گفت :من و تو از جمله مردگانيم .
و صلوات داد و دعايي سبک بگفت و گفت :وصيت اين است که کتاب خداي و راه اهل صلاح فراپيش گيري ، يک ساعت از ياد مرگ غافل نباشي ، و چون با نزديک قوم خويش رسي ايشان را پند ده و نصيحت از خلق خداي باز مگير ، يک قدم پاي از موافقت جماعت کشيده مدار که آنگاه بي دين شوي و نداني و در دوزخ افتي.
و دعايي چند بگفت و گفت :رفتي يا هرم بن حيان. نيز تو مرا بيني و نه من تو را و مرا به دعا ياد دار که من نيز تو را ياد دارم و تو از اين جانب برو تا من از آن جانب بروم .
گفت :خواستم تا يک ساعتي با وي بروم ، نگذاشت و بگذشت و مي گريست و مرا به گريستن آورد . من از قفاي او مي نگريستم تا به کوي فروشد .نيزش از آن پس خبري نيافتم و گفت بيشتر سخن که با من گفت ، از اميرين بود .
فاروق و مرتضي رضي الله عنهما و ربيع خثيم گويد برفتم تا اويس را بينم . در نماز بامداد بود . چون فارغ شد گفتم صبر کنم تا از تسبيح بازپردازد . درنگي کردم ، همچنان از جاي برنخاست تا نماز پيشيشن بگزارد و نماز ديگر بکرد . حاصل سه شبانه روز از نماز برنخاست . و هيچ نخورد و نخفت . شب چهارم او را گوش مي داشتم . خواب در چشمش آمد . در حال با حق به مناجات آمد . گفت :خداوندا ! به تو پناه مي گيرم از چشم بسيار خواب و از شکم بسيار خوار .
گفتم :مرا اين بسنده است .