تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٥٣ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
و يک روز شيخ مي رفت . جواني قدم به قدم شيخ نهاد و مي گفت : قدم بر قدم مشايخ چنين نهند . و پوستيني در بر شيخ بود . گفت : يا شيخ پاره اي از اين پوستين به من ده تا برکت تو به من رسد .
شيخ گفت : اگر تو پوست بايزيد در خود کشي سودت ندارد تا عمل بايزيد نکني.
و يک روز شوريده اي را ديد که مي گفت : اليه ! در من نگر .
شيخ گفت : از سر غيرت و غلبات وجد که نيکو سر و رويي داري ،که در تو نگرد؟
گفت : اي شيخ ! آن نظر از برا آن مي خواهم تا سر و رويم نيکو شود .
شيخ را از آن سخن عظيم خوش آمد . گفت : راست گفتي .
نقل است که يک روز سخن حقيقت مي گفت و لب خويش مي مزيد و مي گفت : هم شراب خواره ام و هم شراب و هم ساقي .
نقل است که گفت : هفتاد زنار از ميان گشادم يکي بماند . هرچند جهد کردم که گشاده شود ، نمي شد . زاري کگردم و گفتم : الهي قوت ده تا اين نيز بگشايم . آوازي آمد که : همه زنارها گشادي . اطن يکي گشادن کار تو نيست .
و گفت :به همه دستها در حق بکوفتم آخر تا بدست نياز نکوفتم نگشادند ؛ و به همه زبانها بار خواستم تا به زفان اندوه باز نخواستم بار ندادند ، به همه قدمها به راه او برفتم تا به قدم ذل نرفتم به منزلگاه عزت نرسيدم .
و گفت : سي سال بود تا من مي گفتم چنين کن و چنين ده ، و چون به قدم اول معرفت رسيدم ، گفتم : الهي تو مرا باش و هرچه مي خواهي کن .
و گفت : سي سال خداي را ياد کردم . چون خاموش شدم ، بنگريستم حجاب من ذکر من بود .
و گفت : يکبار به درگاه او مناجات کردم .و گفتم : کيف الوصول اليک . ندايي شنيدم که :اي بايزيد ! طلق نفسک ثلثا ثم قل الله . نخست خود را سه طلاق ده ، و آنگه حديث ما کن .