تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٥١ -           ذکر سهل بن التستري قدس الله روحه العزيز
مردي بود در تستر که نسبت بزهد و علم کردي بر وي خروج کرد بدين سخن که وي مي گويد که از معصيت عاصي را توبه کرد بايد ، و مطيع را از صاعت توبه بايد کرد و روزگار او در چشم عامه بد گردانيد و احوالش را بمخالفت منسوب کردند و تکفير کردندش بنزديک عوام و بزرگان و او سرآن نداشت که با ايشان مناظره کند . تفرقه مي دادندش ، سوز دين دامنش بگرفت و هرچه داشت از ضياع و عقار و اسباب و فرش و اواني و زر و سيم برکاغذ نوشت و خلق را گرد کرد و آن کاغذ پاره ها بر سر ايشان افشاند . هر کس کاغذ پاره اي برداشت هرچه در آن کاغذ نوشته بود بايشان مي داد شکر آنرا که دنيا ازو قبول کردند چون همه بداد سفر حجاز پيش گرفت و با نفس گفت اي نفس ، مفلس گشتم بيش از من هيچ آرزو مخواه که نيابي نفس . با او شرط کرد که نخواهم . چون به کوفه رسيد نفسش گفت تا اينجا از تو نخواستم اکنون پاره اي نان و ماهي آرزو کردم . نفس گفت اين مقدار مرا ده تا بخورم و ترا بيش تا به مکه نرنجانم به کوفه درآمد . خراسي ديد که اشتر را بسته بودند گفت : اين اشتر را روزي چند کرا دهيد ؟ گفتند : دو درم . شيخ گفت : اشتر را بگشائيد و مرا در بنديد و تا نماز شام يکي درم دهيد اشتر را بگشادند و شيخ را در خراس بستند شبانگاه يک درم بدادند نان وماهي خريد و در پيش نهاد و گفت : اي نفس ! هرگاه که ازين آرزوئي خواهي با خود قرار ده که بامداد تا شبانگاه کار ستوران کني تا بآرزو برسي . پس بکعبه رفت و آنجا بسيار مشايخ را دريافت آنگاه به تستر آمد و ذوالنون را آنجا دريافته بود . هرگز پشت بديوار بازننهاد و پاي گرد نکرد و هيچ سوال را جواب نداد و بر منبر نيامد و چهارماه انگشتان پاي را بسته داشت . درويشي از وي پرسيد که انگشت ترا چه رسيده است ؟ گفت : هيچ نرسيده است . آنگاه آن درويش به مصر رفت بنزديک ذوالنون ، او را ديد انگشت پاي بسته .
گفت : چه افتاده است ؟
گفت : درد خاسته است .
گفت : از کي ؟
گفت : از چهار ماه .
گفت : حساب کردم دانستم که سهل موافقت شيخ ذوالنون کرده است يعني موافقت شرط است . واقعه بازگفتم . ذوالنون گفت : کسي است که او را از درد ما آگاهي است و موافقت ما مي کند .
نقلست که روزي سهل در تستر پاي گرد کرد و پشت بديوار باز نهاد و گفت : سلوني عما بدالکم .
گفتند: پيش ازين ازينها نکردي.
گفت : تا استاد زنده بود شاگرد را بادب بايد بود . تاريخ نوشتند همان وقت ذوانون در گذشته بود. نقلست که عمرو ليث بيمار شد چنانکه همه اطبا ، از معالجت او عاجز شدند . گفتند : اين کار کسي است که دعا کند .