تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٤٩ -           ذکر سهل بن التستري قدس الله روحه العزيز
آن سياح بيداء طريقت ، آن غواص درياي حقيقت ، آن شرف اکابر آن مشرف خاطر ، آن مهدي راه و رهبري ، سهل بن عبدالله التستري ، رحمة الله عليه از محتشمان اهل تصوف بود و از کبار اين طايفه بود و درين شيوه مجتهد بود و در وقت خود سلطان طريقت بود و برهان حقيقت بود و براهين حقيقت بود و براهين او بسيار است و در رجوع و سهر شاني عالي داشت و از علماء مشايخ بود و امام عهد و معتبر جمله بود و در رياضات و کرامات بي نظير بود و در معاملات و اشارات بي بدل بود و در حقايق و دقايق بي همتا بود و علما ظاهر چنان گويند که ميان شريعت و حقيقت او جمع کرده است و اين عجب خود هر دو يکي است که حقيقت روغن شريعت است و شريعت مغز آن ، پير او ذوالنون مصري بود در آن سال که به حج رفته بود او را دريافت و هيچ شيخي را از طفلي باز ، اين واقعه ظاهر نبوده است چنانکه او را پيش از طفلي ، باز چنانکه ازو نقل کنند که گفته است که ياد دارم که حق تعالي مي گفت الست بربکم و من گفتم بلي و جواب دادم و در شکم مادر خويشتن را ياد دارم و گفت سه ساله بودم که مرا قيام شب بودي و اندر نماز خالم محمد بين سوار همي گريستي که او را قيام است . گفتي يا سهل بخسب که دلم مشغول همي داري و من پنهان و آشکار نظاره او مي کردم تا چنان شد که خالم را گفتم مرا حالتي مي باشد صعب چنانکه مي بينم که سر من بسجود است پيش عرش .
گفت : يآ کودک نهان دار اين حالت و با کس مگوي .
پس گفت :بدل ياد کن آنگه که در جامه خواب ازين پهلو به آن پهلو مي گردي و زبانت بجنبد بگوي ، الله معي الله ناظري الله.شاهي گفت : اين را مي گفتم او را خبر دادم گفت :
هر شب هفت بار بگوي .
گفت : پس او را خبر دادم .
گفت : پانزده بار بگوي . گفتم .
پس از اين حلاوتي در دلم پديد آمد .
چون يک سال برآمد خالم گفت نگاه دار آنچه ترا آموختم و دايم بر آن باش تا در گور شوي که در دنيا و آخرت ترا ثمره آن خواهد بود پس گفت :
سالها بگذشت همان مي گفتم تا حلاوت آن در سر من پديد آمد . پس خالم گفت يا سهل هر که را خداي با او بود و ويرا مي بيند چگونه معصيت کند خداي را . بر تو باد که معصيت نکني . پس من در خلوت شدم آنگاه مرا بدبيرستان فرستادند . گفتم من مي ترسم که همت من پراکنده شود .
با معلم شرط کنيد که ساعتي بزنديک وي باشم و چيزي بياموزم و بکار خود بازگردم ، بدين شرط بدبيرستان شدم و قرآن بياموختم .
هفت ساله بودم که روزه داشتمي . پيوسته قوت من نان جوين بودي . بدوزاده سالگي مرا مسئله اي افتاد که کس حل نمي توانست کرد . درخواستم تا مرا ببصره فرستادند تا آن مسئله را بپرسم بيامدم و از علماي بصره بپرسيدم . هيچ کس مرا جواب نداد به عبادان آمدم بنزديک مردي که او را حبيب بن حمزه گفتندي ويرا پرسيدم ، جواب دادم . بنزديک وي يک چندي ببودم و مرا از وي بسي فوايد بود . پس بتستر آمدم و قوت خود بآن آوردم که مرا بيک درم جو خريدندي و آس کردند و نان پختندي .