تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٤١ -           ذکر حبيب عجمي رحمة الله عليه
روز ديگر بيرون آمد ، به طلب معاملان . روز آدينه بود . کودکان بازي مي کردند . چون حبيب را بديدند بانگ درگرفتند که :حبيب رباخوار آمد . دور شويد تا گرد او بر ما ننشيند که چون او بدبخت شويم .
اين سخن بر حبيب سخت آمد . روي به مجلس نهاد و بر زفان حسن بصري چيزي برفت که به يکبارگي دل حبيب را غارة کرد . هوش از او زايل شد . پس توبه کرد و حسن بصري دريافت و دست در فتراک او زد . چون از آن مجلس بازگشت وام داري او را بديد . خواست که از حبيب بگريزد . حبيب گفت :مگريز ! تا کنون تو را از من مي بايست گريخت ، اکنو مرا از تو مي بايد گريخت .
و از آنجا بازگشت . کودکان بازي مي کردند . چون حبيب بديدند گفتند :دور باشيد تا حبيب تائب بگذرد تاگرد او بر ما ننشيند که در خداي عاصي شويم .
حبيب گفت :الهي و سيد ي!بدين يک روز که با تو آشتي کردم اين طبل دلها بر من زدي و نام من به نيکويي بيرون داد ي. پس منادي کرد که :هر که را از حبيب چيزي مي بايست ستد بياييد و بستانيد . خلق گرد آمدند و آن مال خويش جمله بداد تا مفلس شد . کسي ديگر بيامد و دعوي کرد . چادر زن بداد ؛ و ديگري دعوي کرد . پيراهن خود بدو داد . برهنه بماند و برلب فرات در صومعه اي شد و آنجابه عبادت خداي مشغول شده . همه شب وروز از حسن علم مي آموخت و قرآن نمي توانست آموخت . عجمي از اين سببش گفتند . چون بروزگاري برآمد بي برگ و نوا شد . زن از وي نفقات و دربايست طلب مي کرد . حبيب بدر بيرون آمد و قصد صومعه کرد تا عبادت پيش گيرد و چون شب درآمد بر زن بازآمد . زن او را پرسيد که :کجا کار کردي که چيزي نياوردي ؟