تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣٩ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
سگ گفت : تو همراهي و انبازي مرا نشايي که من رد خلقم ، و تو مقبول خلق . هرکه به من رسد سنگي بر پهلوي من زند ، و هرکه به تو رسد گويد : سلام عليک يا سلطان العارفين ! و من هرگز استخواني فردا را ننهادم ، تو خمي گندم داري - فردا را .
بايزيد گفت: همراهي سگي را نمي شايم ، همراهي لم يزل و لا يزال را چون کنم . سبحان آن خدايي را که بهترين خلق را به کمترين خلق پرورش دهد .
پس شيخ گفت : دلتنگي بر من درآمد و از طاعت نوميد شدم . گفتم به بازار شوم زناري بخرم و بر ميان بندم تا ننگ من از ميان خلق برود . بيرون آمدم ، طلب مي کردم . دکاني را ديدم زناري آويخته . گفتم : اين به يک درم بدهند . گفتم: به چند دهي ؟
گفت : به هزار دينار .
من سر در پيش افکندم . هاتفي آواز داد : تو ندانستي که زناري که بر ميان چون تويي بندند به هزار دينار کم ندهند .
نقل است که زاهدي بود از جمله بزرگان بسطام . صاحب تبع و صاحب قبول ؛ و از حلقه ي بايزيد هيچ غايب نبودي . همه سخن او شنيدي و با اصحاب او نشست کردي . يک روز بايزيد را گفت : اي خواجه ! امروز سي سال است تا صايم الدهرم و به شب در نمازم . چنانکه هيچ نمي خفتم و در خود از اين علم که مي گويي اثري نمي بينم ، و تصديق اين علم مي کنم ، و دوست دارم اين سخن را .
بايزيد گفت :
- اگر سيصد سال به روز به روزه باشي و به شب نماز ، يکي ذره از اين حديث نيابي .
مرد گفت : چرا ؟
گفت : از جهت اينکه تو محجوبي به نفس خويش .
مرد گفت : دواي اين چيست .
گفت :تو هرگز قبول نکني .
گفت : کنم ! با من بگوي تا به جاي آورم هرچه گويي .