تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨٩ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
نقل است که هر روزي به مزدوري رفتي و تا شب کار کردي و هر چه بستدي در وجه ياران خرج کردي . اما تا نماز شام بگزاردي و چيزي بخريدي و بر ياران آمدي شب در شکسته بودي . يک شب ياران گفتند : او دير مي آيد . بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد ، او دير مي آيد . بياييد تا مان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين پگاهتر آيد و ما را دربند ندارد . چنان کردند . چون ابراهيم بيامد ايشان را ديد ، خفته . پنداشت که هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند . در حال آتش درگيرانيد و پاره اي آرد آورده بود . خمير کرد تا ايشان را چيزي سازد تا چون بيدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت .ياران از خواب درآمدند . او را ديدند ، محاسن بر خاک نهاده ، و در آتش پف پف مي کرد ، و آب از چشم او مي رفت ، و دود گرد بر گرد او گرفته ، گفتند :چه مي کني ؟
گفت :شما را خفته ديدم . گفتم :مگر چيزي نيافته ايد و گرسنه بخفته ايد . از جهت شما چيزي مي سازم تا چون بيدار شويد تناول کنيد .
ايشان گفتند :بنگريد که او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم .
نقل است که هر که با او صحبت خواستي کرد ، شرط بکردي . گفتي :اول من خدمت کنم و بانگ نماز بگويم و هر فتوحي که باشد دنيايي هر دو برابر باشيم .
وقتي مردي گفت :من طاقت اين ندارم .
ابراهيم گفت :من در عجبم از صدق تو .
نقل است که مردي مدتي در صحبت ابراهيم بود . مفارقت خواست کرد . گفت :يا خواجه ! عيبي که در من ديده اي مرا خبر کن .
گفت : در تو هيچ عيبي نديده ام زيرا که در تو به چشم دوستي نگرسته ام . لاجرم هرچه از تو ديده ام مرا خوش آمده است .
نقل است که عيال داري بود . نماز شام مي رفت و هيچ چيز نداشت از طعام ، و گرسنه بود ، و دلتنگ که به اطفال و عيال چه گويم که دست تهي مي روم . در دردي عظيم مي رفت . ابراهيم را ديد ساکن نشسته . گفت :يا ابراهيم ! مرا از تو غيرت مي آيد که تو چنين ساکن و فارغ نشسته اي و من چنين سرگردان و عاجز .
ابراهيم گفت :هرچه ما کرده ايم از حجتها و عبادتهاي مقبول و خيرات مبرور اين جمله را به تو داديم . تو يک ساعت اندوه خود را به ما دادي.
نقل است که معتصم پرسيد از ابراهيم که چه پيشه داري ؟
گفت :دينار را به طالبان دنيا مانده ام و عقبي را به طالبان عقبي رها کرده ام و بگزيدم . در جهان ذکر خداي و در آن جهان لقاي خداي .
ديگري از او پرسيد :پيشه تو چيست ؟
گفت :تو ندانسته اي که کارکنان خداي را به پيشه حاجت نيست .
نقل است که يکي ابراهيم را گفت :اي بخيل !
گفت :من در ولادت بلخ مانده ام و ترک ملکي گرفتم ، من بخيل باشم ؟