تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٥٨ -           ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
گفت :من خود رباط بانم . هرچه اندرون من است برنيارم . و هرچه بيرون من است در اندرون نگذارم . اگر کسي درآيدو برود با من کار ندارد . من دل نگاه دارم ، نه گل.
گفتند :حضرت عزت را دوست مي داري .
گفت :دارم .
گفتند :شيطان را دشمن داري؟
گفت :نه .
گفتند :چرا .
گفت :ا زمحبت رحمان پرواي عداوت شيطان ندارم ، که رسول عليه السلام به خواب ديدم که مرا گفت :يا رابعه مرا دوست داري ؟ گفتم :يا رسول الله کي بود که تو را دوست ندارد. ولکن محبت حق مرا چنان فروگرفته است که دوستي و دشمني غير را جاي نماند .
گفتند :محبت چيست ؟
گفت :محبت از ازل درآمده است و برابد گذشته و در هژده هزار عالم کسي را نيافته که يک شربت از او درکشد تا آخر واحق شد و ازو اين عبارت در وجود آمد که يحبهم و يحبونه .
گفتند :تو او را که مي پرستي مي بيني ؟
گفت :اگر نديدمي نپرستيدمي .
نقل است که رابعه دايم گريان بودي . گفتند :اين چندين چرا مي گريي؟ گفت :از قطعيت مي ترسم که با او خو کرده ام . نبايد که به وقت مرگ ندا آيد که ما را نمي شايي .
گفتند :بنده راضي کي بود ؟
گفت :آنگاه که از محنت شاد شود . چنانکه از نعمت .
گفتند :کسي که گناه بسيار دارد اگر توبه کند درگذرد.
گفت :چگونه توبه کند .مگر خدايش توبه دهد و درگذارد ، و سخن اوست که با بني آدم از ديده به حق منزل نيست . از زفانها بدو راه نيست ، و سمع شاهراه زحمت گويندگان است ، ودست و پاي ساکنان حيرت اند . کار با دل افتاد بکوشيد تا دل را بيدار داريد . که چون دل بيدار شد او را به يار حاجت نيست . يعني دل بيدار آن است که گم شده است در حق و هر که گم شد يا رچه کند . الفناء في الله آنجا.
و گفت :استغفار به زبا ن ، کار دروغ زنان است .
و گفت :اگر ما به خود توبه کنيم به توبه ديگر محتاج باشيم .
و گفت :اگر صبر مردي بودي ، کريم بودي .
و گفت :ثمره معرفت روي به خداي آوردن است .