تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٥٧ -           ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
گفت :به آنکه همه يافتها گم کردم درو.
گفت :او را چه داني ؟
گفت :يا حسن ! چون تو داني ، ما بيچون دانيم .
نقل است که يک روز حسن به صومعه او رفت و گفت :از آن علمها که نه به تعليم بوده فرود آمد ه بود مرا حرفي بگوي .
گفت :کلابه اي ريسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتي سازم . بفروختم و دو درست سيم بستدم . يکي در اين دست گرفتم و يکي در آن دست . ترسيدم که اگر هردو در يک دست گيرم جفت گردد و مرااز راه برد. فتوحم امروز اين بود .
گفتند حسن مي گويد :اگر يک نفس در بهشت از ديدار حق محروم مانم چنان بنالم و بگريم که جلمه اهل بهشت را بر من رحمت آيد. رابعه گفت :اين نيکوست اما اگر چنان است که در دنيا يک نفس از حق تعالي غافل مي ماند همين ماتم و گريه و ناله پديد آيد ، نشان آنست که در آخرت چنان است که گفت و اگرنه آن چنان است .
گفتند :چرا شوهر نکني ؟
گفت :سه چيز از شما مي پرسم مرا جواب دهيد تا فرمان شما کنم . اول آنکه در وقت مرگ ايمان به سلامت بخواهم برد يا نه ؟
گفتند :ما نمي دانيم .
دوم آنکه در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند نامه اي به دست راست خواهند داد يا نه ؟
گفتند :
سوم آنکه در آن ساعت که جماعتي ازدست راست مي برند و جماعتي از دست چپ مرا از کدام سوي خواهند برد ؟
گفتند :نمي دانيم .
گفت :اکنون اين چنين کسي که اين ماتم در پيش دارد چگونه مرا پرواي عروسي بود .
وي را گفتند :از کجا مي آيي؟
گفت :از آن جهان .
گفتند :کجا خواهي رفت ؟
گفت :بدان جهان .
گفتند :بدين جهان چه مي کني ؟
گفت :افسوس مي دارم .
گفتند :چگونه ؟
گفت :نان اين جهان مي خورم و کار آن جهان مي کنم .
گفند :شيرين زباني داري ، رباط باني را شايي .