تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٠٦ -           ذکر بشر حافي رحمة الله عليه
نقل است که تا بشر زنده بود هرگز در بغداد هيچ ستور روث نينداخته بود ، درراه - حرمت او را که پاي برهنه رفتي- يک شب مردي ستوري داشت . ستور را ديد که در راه روث افگند . فرياد برآورد :بشر حافي نماند .
نگرستند ، چنان بود . گفند :به چه دانستي ؟
و گفت :بدانکه تا او را زنده بود در جمله راه بغداد روث ستوري نبود . اين برخلاف عادت ديدم ، دانستم که بشرنمانده است .
بعد از مرگ او را به خواب ديدند . گفتند :خداي با تو چه کرد ؟
و گفت :با من عتاب کرد . و گفت :در دنيا ا زمن چرا چندين ترسيد ي؟ اما علمت ان الکرم صفتي . ندانستي که کرم صفت من است ؟
ديگري به خواب ديد گفت :حق با تو چه کرد؟
و گفت :مرا آمرزيد و فرمود کل يا من لم ياکل و اشرب يا من لم يشرب لاجلي . بخور اي آنکه از براي ما نخوردي و بياشام اي آنکه از براي ما نياشاميدي .
ديگري به خوابش ديد .و گفت :خداي با تو چه کرد ؟
و گفت :مرا بيامرزيد و يک نيمه از بهشت مرا مباح گردانيد ، و مرا گفت يا بشر ! تا بودي اگر مرا در آتش سجده کردتي ، شکر آن نگزاردي که تو را در دل بندگان خود جاي دادم .
ديگري به خوابش ديد . و گفت :خداي با تو چه کرد ؟
و گفت :فرمان آمد که مرحبا اي بشر ! آن ساعتي که تو را جان بر مي داشتند هيچ نبود در روي زمين از تو دوست تر .
نقل است که يک روز ضعيفه اي بر امام احمد حنبل آمد و گفت :بر بام ، دوک مي ريسم و مشعله اي ظاهر گردد از آن خليفه که مي گذرد . به روشنايي آن مشعله ، گاه هست که چند پاره دوک مي ريسم . روا بود يا نه ؟
احدم گفت :تو براي که يي که اين دامنت گرفته است ، که اين عجب است ؟
و گفت :من خواهر بشر حافي ام .