تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٢٦ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
گفت :اگر دلالت مي طلبي بر او بيشتر از آن است که در شمار آيد ، و اگر قرب مي خواهي در اول قدم است و شرح اين در پيش رفته است .
مردي بدو گفت :تو را دوست مي دارم .
گفت :اگر تو خداي را مي شناسي تو را خداي بس ، و اگر نمي شناسي طلب کسي کن که او را شناسد تا تو را بر او دلالت کند .
پرسيدند :از نهايت معرفت .
گفت :هرکه به نهايت معرفت رسيد نشان او آن بود که چون بود ، چنانکه بود ، آنجا که بود همچنان بود که بيش از آنکه بود .
پرسيدند :اول درجه اي که عارف روي بدانجا نهد چيست ؟
گفت :تحير ! بعد از آن افتقار ، بعد از آن اتصال ، بعد از آن حيرت .
پرسيدند از عمل عارف .
گفت :آنکه ناظر حق بود در کل احوال .
پرسيدند از کمال معرفت نفس .
گفت :کمال معرفت نفس گمان بد بردن است بدو ، و هرگز گمان نيکو نابردن.
و گفت :حقايق قلوب ، فراموش کردن نصيبه نفوس است .
و گفت :از خداي دورترين کسي است که در ظاهر اشارت او به خداي بيشتر است . يعني پنهان دارد .
چنانکه نقل است از او که گفت :هفتاد سال قدم زدم در توحيد و تفريد و تجريد و تاييد و تشديد برفتم ، از اين همه جز گماني به چنگ نياوردم .
نقل است که چون در بيماري مرگ افتاد گفتند :چه آرزوت مي کند ؟
گفت :آرزو آنست که پيش از آنکه بميرم ، اگر همه يک لحظه بود ، او را بدانم . پس اين بيت گفت :
الخوف امرضني و الشوق الحرفني
والحب اصدفني و الله احياني
و بعد از اين يک روز هوش از او زايل شد . يوسف حسين گفت :در وقت وفات ، که مرا وصيتي کن .
گفت :صحبت با کسي دار که در ظاهر از او سلامت يابي و تو را صحبت او بر خير باعث بود ، و از خداي ياد دهنده بود ديدار او تو را .
ذالنون را گفتند :در وقت نزع که وصيتي کن .
و گفت :مرا مشغول مداريد که در تعجب مانده ام ، در نيکوييهاي او .