تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٢٦ -           ذکر ابوسليمان دارائي قدس الله روحه
آن مجرد باطن و ظاهر ، آن مسافر غايب و حاضر ،آن در ورع و معرفت عامل ، آن درصد گونه صفت کامل ، آن در درياي دانايي ، ابوسليمان دارائي رحمةالله عليه ، يگانه وقت بود و از غايت لطف او را ريحان القلوب گفته اند . و در رياضت صعب و جوع مفرط شاني نيکو داشت چنانکه او را بندار الجايعين گفتندي که هيچ کس از اين امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد که وي ، و در کلماتي است عالي واشارتي لطيف و ديگر دارا ، ديهي است در دمشق ، او از آنجا بود . احمد حواري که مريد او بود گفت :شبي در خلوت نماز مي کردم و در آن ميانه راحتي عظيم يافتم . ديگر روز با سليمان گفتم . گفت : ضعيف مردي اي که تو را هنو زخلق در پيش است تا در خلا ديگرگونه اي و در ملا ديگرگونه ، و در دو جهان هيچ چيز را آن خطر نيست که بنده را از حق تواند باز داشت .
و ابوسليمان گفت : شبي در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود . در وقت دعا دعا ي: دست پنهان کردم . راحتي عظيم از راه اين دست به من رسيد . هاتفي آواز داد : يا باسليمان آنچه روزي آن دست بود ، که بيرون کرده بودي ، داديم .
اگر دست ديگر بيرون بودي ، نصيب وي بدادماني . سوگند خوردم که هرگز دعا نکنيم به سرما و گرما مگر هردو دست بيرون کرده باشم .
پس گفت : سبحان آن خدايي که لطف خود در بي کامي و بي مرادي تعبيه کرده است .
و گفت : وقتي خفته ماندم ورد من فوت شد . حوري ديدم که مرا گفت خوش مي خسبي . پانصد سال است که مرا مي آرايند در پرده از براي تو .
و گفت : شبي حوري ديدم که از گوشه اي در من خنديد ، و روشني او به حدي بود که وصف نتوان کرد . وصف زيبايي او به جايي که در عبارت نمي گنجد . گفتم : اين روشني و جمال از کجا آوردي ؟
گفت : شبي قطره اي چند از ديده باريدي. از آن ، روي من شستند . اين همه از آن است که آب چشم شما گلگونه رويهاي حوران است ، هرچند بيشتر از خوبتر .
و گفت : مرا عادت بود به وقت نان خوردن نان و نمک خوردمي . شبي درر آن نمک يک کنجد بود که خورده آمد . يکسال وقت خود گم کردم . جايي که کنجدي نمي گنجد صد هزار شهوت با دل تو ندانم چه خواهد کرد .
و گفت : دوستي داشتم که هرچه خواستمي . بدادي . يکبار چيزي خواستم ، گفت : چند خواهي ؟ حلاوت دوستي از دلم برفت .
و گفت : برخليفه انکار کردم . دانستم که سخن من شنود و از آن نه انديشيدم ، لکن مردمان بسيار بودند . ترسيدم که مرا بينند و صلابت به نظر خلق در دل من شيرين شود . آنگاه بي اخلاص گشته شوم .