تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٤٠ -           ذکر احمد حرب قدس الله روحه
احمد را اين سخن خوش آمد. گفت : اين را بنويسيد که از اين سه سخن بوي مسلماني مي آيد .
پس شيخ روي به بهرام کرد . گفت : اين آتش را چرا مي پرستي ؟
گفت : تا مرا نسوزد ، ديگر آنکه امروز چندين هيزم بدو دادم ، فردا بي وفايي نکند تا مرا به خداي رساند .
شيخ گفت : عظيم غلطي کرده اي آتش ضعيف است و جاهل و بي وفا. هر حساب که از او برگرفته اي باطل است که اگر طفلي پاره اي آب بدو ريزد بميرد . کسي که چنين ضعيف بود تو را به چنان قوي کي تواند رسانيد ؟ کسي که قوت آن ندارد که پاره اي خاک از خود دفع کند تو را به حق چگونه تواند رسانيد . ديگر آنکه جاهل است . اگر مشک و نجاست در وي اندازي بسوزد و نداند که يکي بهتر است ، و از اي«جاست که از نجاست و عود فرق نکند . ديگر تو هفتاد سال است تا او را مي پرستي و هرگز من نپرستيده ام . بيا تا هر دو دست در آتش کنيم تا مشاهده کني که هر دو را بسوزد و وفاي تونگاه ندارد .
گبر را اين سخن در دل افتاد . چهار مسئله بپرسم . اگر جواب دهي ايمان آورم . بگوي که حق تعالي چرا خلق آفريد ؟ و چون آفريد چرا رزق داد و چرا ميرانيد ؟ و چون ميرانيد چرا برانگيزد ؟
گفت : بيافريد تا او را بنده باشد ، و رزق داد تا او را به رزاقي بشناسند ، و بميرانيد تا او را به قهاري بشناسند ، و زنده گردانيد تا او را به قادري و عالمي بشناسند .
بهرام چون اين بشنيد گفت : اشهد ان لا اله الا الله و الشهد ان محمد ا رسول الله .
چون وي مسلمان گشت شيخ نعره بزد و بيهوش شود . ساعتي بود بهوش بازآمد . گفتند : يا شيخ ! سبب اين چه بود ؟
گفت : در اين ساعت که انگشت شهادت بگشادي در سرم ندا کردند که احمد بهرام هفتاد سال در گبري بود . ايمان آورد تو هفتاد سال در مسلماني گذاشته اي تا عاقبت چه خواهي آورد ؟