تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٣٩ -           ذکر احمد حرب قدس الله روحه
يحيي بن يحيي توبه کرد که بيش از آن از باغ انگور نخورم .
نقل است که صومعه اي داشت که هروقت در آنجا رفتي به عبادت ، تا خاليتر بودي ، شبي به عبادت آنجا رفته بود که باراني عظيم آمد . مگر اندکي دلش بخانه رفت که نبايد که آب در خانه راه برد و کتب تر شود . آوازي شنود که : اي احمد ! خيز به خانه رو که آنچه از توبه کار مي آيد به خانه فرستادي . تو اينجا چه مي کني ؟
و همان دم به دل توبه کرد .
نقل است که روزي سادات نيشابور به سلام آمده بودند . پسري داشت ميخواره ، ورباب مي زد . از در درآمد و بر ايشان بگذشت و...به اين جماعت بينديشد ، جمله متغير شدند . احمد آن حال بديد .ايشان را گفت : معذور داريد که ما را شبي از خانه همسايه چيزي آوردند . بخورديم ، شب ما را صحبت ، وي در وجود آمد . تفحص کردم ، و مادرش به عروسي رفته بود ، به خانه سلطان ، و از آنجا چيزي آورد .
نقل است که احمد همسايه اي گبر داشت ، بهرام نام . مگر شريکي به تجارت فرستاده بود . در راه آن مال را دزدان ببردند . خبر چون به شيخ رسيد مريدان را گفت : برخيزيد که همسايه ما را چنين چيزي افتاده است ، تا غمخوارگي کنيم ، اگر چه گبر است ، همسايه است .
چون به در سراي او رسيدند بهرام آتش گبري مي سوخت . پيشباز ، دويد ، آستين او را بوسه داد . بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان تنگ است ، تا سفره بنهيم . شيخ گفت : خاطر نگاه دار که ما بدان آمده ايم تا غمخوارگي کنيم که شنيده ام مال شما دزد برده است .
گبر گفت : آري ! چنان است . اما سه شکر واجب است که خداي را بکنم . يکي آنکه از من بردند ، نه من از ديگري ، دوم آنکه نيمه اي بردند و نيمه اي نه ، سوم آنکه دين با من است ، دنيا خود آيد و رود .