تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٤٢ -           ذکر حاتم اصم قدس الله روحه
گفت :مردي غازي بود ، مرا شايسته اي مي بايد .
گفتند :فلان کسي بسي مال بذ ل کرده است .
گفت:مردي سخي بود ،مرا شايسته اي مي بايد .
گفتند :فلان کس بسي حج کرده است .
گفت:مردي حاجي بود ، مرا شايسته اي مي بايد.
گفتند :ما ندانيم .تو بيان کن که شايسته کيست ؟
گفت:آنکه از خداي نترسد و جز به خداي اميد ندارد .
و کرم او را تا به حدي که روزي زني به نزد او آمد و مساله اي پرسيد .مگر بادي از او رها شد .حاتم گفت:آواز بلند تر کن که مرا گوش گران است .
تا پيرزن را خجالت نيايد .پيرزن آواز بلند کرد تا او آن مساله را جواب داد . بعد از آن تا آن پيرزن زنده بود خويشتن کر ساخت تا کسي با آن پيرزن نگويد که او آنچنان است .چون پيرزن وفات کرد آنگاه سخن آهسته را جواب داد که پيش از آن هر که با او سخن گفتي ، گفتي بلند ترگوي .بدين سبب اصمش نام نهادند.
نقل است روزي در بلخ مجلس مي داشت .مي گفت :الهي هر که امروز در اين مجلس گناهکار تر است و ديوان سياه تر است و بر گناه دليرتر است تو او را بيامرز .
مردي بود که نباشي کردي ،و بسيار گورها را باز کرده بود ، و کفن برداشته -در آن مجلس حاضر بود -چون شب در آمد به عادت خويش به نباشي رفت .چون خاک از سر گور برداشت از لحد آوازي شنود که شرم نداري که در مجلس اصم دي روز آمرزيده گشتي ، ديگر امشب به کار خود مشغول شوي ؟
نباش از خاک برآمد و برحاتم رفت و قصه باز گفت و توبه کرد .