تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢١ -           ذکر حسن بصري رحمة الله عليه
نقل است که در حال کودکي معصيتي بر حسن رفته بود هرگاه پيراهني نو بدوختي آن گناه بر گريبان پيراهن نوشتي . پس چندان بگريستي که هوش از وي برفتي .
وقتي عمر عبدالعزيز رضي الله عنه به نزديک حسن نامه اي نوشت و در آن نامه گفت :مرا نصيحتي حن کوتاه چنانکه ياد دارم و اين امام خويش سازم .
حسن بر ظهر نامه نوشت :يا اميرالمومنين!چون خداي با تو است بيم از که داري و اگر خداي با تو نيست اميد به که داري .
وقتي ديگر حسن بدو نامه نوشت که :آن روز آمده گير که بازپسين کسي که مرگ بر وي نوشته اند بميرد و السلام .
او پاسخ داد : روزي آمده گير که دنيا و آخرت هرگز خود نبود .
وقتي ثابت بناني رحمةالله عليه ، به حسن نامه اي نوشت که :مي شنوم به حج خواهي رفت . مي خواهم که در صحبت تو باشم .
پاسخ گفت :بگذار تا در ستر خداي زندگاني کنيم که با يکديگر بودن عيب يگديگر را ظاهر کند و يکديگر را دشمن گيريم .
نقل است که سعيد جبير را در نصيحت گفت :سه کار مکن ، يکي قدم بر بساط سلاطين منه ، اگر همه محض شفقت بود بر خلق ؛ و دوم با هيچ سر پوشيده در خلوت منشين ، و اگر چه رابعه بود و تو او را کتاب خداي آموزي ؛ و سوم هرگز گوش خود عاريت مده امير را اگر چه در جه مردان مرد داري که از آفت خالي نبود و آخر الامر زخم خويش بزند .
مالک دينار گفت :از حسن پرسيدم :که عقوبت عالم چه باشد ؟
گفت :مردن دل .
گفتم :مرگ دل چيست ؟
گفت :حب دنيا .
بزرگي گفت :سحرگاهي به در مسجد حسن رفتم . به نماز . رد مسجد بسته بود و حسن درو ن مسجد دعا مي کرد و قومي آمين مي گفتند . صبر کردم تا روشنتر شد .دست بر در نهادم ، گشاده شد . در شدم ، حسن را ديدم - تنها - متحير شدم . چون نماز بگزارديم ، قصه با وي بگفتم و گفتم :خدايرا مرا از اين کار آگاه کن .