تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٧٣ -           ذکر سري سقطي قدس الله روحه
همين که اين دعا گفت : چيزي بر سينه من فرود آمد و کار من بدينجا رسيد .
نقلست که يک روز مجلس مي گفت . يکي از نديمان خليفه مي گذشت . نام او احمد يزيد کاتب بود با تجملي تمام و جمعي خادمان و غلامان گرد او درآمده . گفت : باش تا بمجلس اين مرد رويم چند جائي رويم که نبايد رفت ، پس دلم آنجا بگرفت . پس به مجلس سري رفت و بنشست و بر زبان سري رفت که در هجده هزار عالم هيچ کس نيست از آدمي ضعيف تر و هيچ کس از انواع خلق خداي در فرمان خداي چنان عاصي نشود که آدمي که اگر نيکو شود چنان نيکو شود که فرشته رشک برد از حالت او و اگر بد شود چنان بد شود که ديو را ننگ آيد از صحبت او ، عجب از آدمي بدين ضعيفي که عاصي شود در خداي بدين بزرگي اين تيري بود که از کمان سري جدا شد بر جان احمد آمد .
چندان بگريست که از هوش بشد . پس گريان برخاست و بخانه رفت و آن شب هيچ نخورد و سخن نگفت . ديگر روز پياده به مجلس آمد اندوهگين و زرد روي چون مجلس بآخر رسيد ، برفت بخانه . روز سوم پياده تنها بيامد . چون مجلس تمام شد پيش سري آمد و گفت : اي استاد آن سخن تو مرا گرفته است و دنيا بر دل من سرد گردانيده اي . مي خواهم که از خلق عزلت گيرم و دنيا را فرو گذارم . مرا بيان کن راه سالکان .
گفت : راه طريقت خواهي يا راه شريعت ؟
راه عام خواهي يا راه خاص ؟
گفت هر دو را بيان کن .