تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨٥ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
گفت :باري من به ملک بلخ خريدم ، هنوز به ارزد .
نقل است که کسي ابراهيم را هزار دينار آورد که :بگير!
گفت :من از درويشان نستانم .
گفت :من توانگرم .
گفت :از آنکه داري زيادت بايدت ؟
گفت :بايد .
گفت :برگير که سر همه درويشان تويي . خود اين درويشي نمي بود . گدايي بود .
سخن اوست که گفت : سخت ترين حالي که مرا پيش آيد آن بود که جايي برسم که مرا بشناسند ؛ که درآمدندني خلق ، و مرا بشناختندي ، و مرا مشغول کردندي. آنگاه مرا از آنجا بايد گريخت . ندانم که کدام صعبتر است :به وقت ناشناختن ذل کشيدن ، يا به وقت شناختن از عز گريختن ؟
و گفت :ما درويشي جستيم توانگري پيش آمد ، مردمان ديگر توانگري جستند ايشان را درويشي جستيم توانگري پيش آمد ، مردمان ديگر توانگري جستند ايشان را درويشي پيش آمد .
مردي ده هزار درم پيش او برد ، نپذيرفت . گفت :مي خواهي که نام من از ميان درويشان پاک کني به اين قدر سيم؟
نقل است که چون واردي از غيب برو فروآمدي ، گفتي :کجا اند ملوک دنيا تا ببينند که اين چه کار و بارست تا از ملک خودشان ننگ آيد .
و گفت :صادق نيست هر که شهوت طلب کند .
و گفت :اخلاص ، صدق نيت است با خداي تعالي .
و گفت :هر که دل خود را حاضر نيابد در سه موضع ، نشان آن است که در بر او بسته اند :يکي در وقت خواندن قرآن ؛ دوم در وقت ذکر گفتن ؛ سوم در وقت نماز کردن .
و گفت :علامت عارف آن بود که بيشتر خاطر او در تفکر بود و درعبرت ، و بيشتر سخن او ثنا بود و مدحت حق ، و بيشتر عمل او طاعت ، و بيشتر نظر او در لطايف صنع بود ، و قدرت .
و گفت :سنگي ديدم در راهي افگنده و بر وي نبشته که ، اقلب و اقرأ. برگردان و برخوان .
برگردانيدم و برخواندم . بدان سنگ نوشته بود : چون تو عمل نکني بدانچه مي داني چگونه مي طلبي آنچه نمي داني ؟