تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٧٢ -           ذکر سري سقطي قدس الله روحه
چون ترا بر حضرت بار هست حديث يوسف را بباد برده . نداي بسر او رسيد که يا سري دل نگاه دار و يوسف را بوي نمودند نعره اي بزد و بيهوش شد و سيزده شبانروز بي عقل افتاده بود . چون بعقل باز آمد . گفتند : اين جزاي آنکس است که عاشقان درگاه ما را ملامت کند .
نقلست که کسي پيش سري طعامي آورد و گفت : چند روز است تا نخورده اي ؟
گفت : پنج روز .
گفت : گرسنگي تو گرسنگي بخل بوده است گرسنگي فقر نبوده است .
نقلست که سري خواست که يکي از اوليا را بيند . پس باتفاق يکي را بر سر کوهي بديد چون بوي رسيد ، گفت : السلام عليک تو کيستي ؟
گفت : او .
گفت : تو چه مي کني ؟
گفت : او.
گفت : تو چه مي خوري؟
گفت : او .
گفت : اين که مي گويي او ، ازين خداي را مي خواهي ؟ اين سخن بشنيد نعره اي بزد و جان بداد .
نقلست جنيد گفت :سري مرا روزي از محبت پرسيد .
گفتم : گروهي گفتند موافقت است و گروهي گفتند اشارت است و چيزهاي ديگر گفته است . سري پوست دست خويش بگرفت و بکشيد از دستش برنخاست . گفت : بعزت او که اگر گويم اين پوست از دوستي او خشک شده است راست گويم و از هوش بشد و روي او چون ماه گشت .
نقلست که سري گفت بنده بجايي برسد رد محبت که اگر تيري يا شمشيري بر وي زني خبر ندارد و از آن خبر بود اندر دل من تا آنگاه که آشکارا شد که چنين است .
سري گفت : چون خبر مي يابم که مردمان بر من مي آيند تا از من علم آموزند دعا گويم ، يارب تو ايشانرا علمي عطا کن که مشغول گرداند تا من ايشانرا بکار نيايم که من دوست ندارم که ايشان سوي من آيند .
نقلست که مردي سي سال بود تا در مجاهده ايستاده بود .
گفتند : اين بچه يافتي ؟
گفت : بدعاء سري .
گفتند : چگونه ؟
گفت : روزي بدر سراي او شدم و در بکوفتم . او در خلوتي بود . آواز داد که کيست ؟
گفتم : آشنا.
گفت : اگر آشنا بودي مشغول او بودي و پرواي ما نبود ي. پس گفت : خداوندا بخودش مشغول کن چنانکه پرواي هيچ کسش نبود .